
لیلا زنی است که به تعبیر خودش «دستش به زانوی خودش است». کار میکند، خرج زندگیاش را میدهد و اگر همهچیز طبق برنامه پیش برود، میتواند با هزار زحمت چیزی کنار بگذارد. نه سرمایهدار است، نه اهل سفتهبازی؛ اما تجربه زیسته دارد. شغلش او را هر روز پای صحبت آدمهای مختلف مینشاند؛ از مشتریهای محتاط تا آنهایی که به قول خودش «بوی پول را زودتر از بقیه میفهمند». لیلا گوش میدهد، مقایسه میکند و کمکم یاد گرفته همه حرفها را جدی نگیرد، اما بیاهمیت هم نگذرد.
از مدتها قبل تصمیمش را گرفته بود: پساندازهای خردش را به طلاهای گرمی زینتی تبدیل کند. انتخابش از سر تجمل نبود. برای لیلا طلا فقط یک دارایی مالی نبود؛ چیزی بود که هم ارزشش را نگه میدارد و هم میشود از آن استفاده کرد. در زبان اقتصاد، چنین انتخابی ترکیبی از «دارایی ذخیره ارزش» و «کالای بادوام مصرفی» است. طلاهای زینتی، برخلاف اسکناس یا سپرده بانکی، فقط در صندوق نمیخوابند؛ مصرف میشوند، دیده میشوند و نوعی «بازده مصرفی» ایجاد میکنند. لیلا وقتی طلایی میخرد، فقط روی افزایش قیمت آینده شرط نمیبندد؛ همزمان از داشتن و استفاده از آن هم رضایت میگیرد. این همان نقطهای است که اقتصاددانها از آن با عنوان پیوند مصرف و سرمایهگذاری یاد میکنند: داراییای که هم ارزش بیندورهای را منتقل میکند و هم مطلوبیت امروز را بالا میبرد.
این مسیر برای لیلا روتین شده بود. پسانداز میکرد، طلا میخرید و خیال خودش را از فردا تا حدی راحت میکرد. اما مدتی است فضا عوض شده. پای صحبت مشتریها که مینشیند، نام دلار بیشتر از قبل تکرار میشود. انگار هر بار که قیمت دلار از یک مرز رد میشود، گفتوگوها هم عوض میشوند. وقتی دلار از ۱۴۰ هزار تومان گذشت، ناگهان «تحلیل»ها زیاد شد. حالا که از ۱۵۰ هزار تومان عبور کرده، بعضیها بیپروا از دلار ۲۰۰ هزار تومانی حرف میزنند.
لیلا اقتصاددان نیست، اما این مرزها را میفهمد. به غریزه دریافته وقتی عددی زیاد تکرار میشود، فقط یک عدد نیست؛ تبدیل به نشانه میشود. او دیده هرچه تعداد کسانی که به یک سناریو باور دارند بیشتر میشود، احتمال تحقق آن هم بالا میرود. این همان چیزی است که اقتصاد از آن با عنوان «انتظارات» یاد میکند. انتظارات، نه پیشبینی دقیق آینده، بلکه تصویر ذهنی جمعی از آینده است؛ تصویری که میتواند خودش آینده را بسازد.
آنچه لیلا و بسیاری از ایرانیان این روزها تجربه میکنند، دقیقاً همین پدیده است. قیمتها فقط بهخاطر کمبود یا مازاد واقعی تغییر نمیکنند؛ بخش مهمی از حرکت آنها حاصل انتظارات است. وقتی باور عمومی شکل میگیرد که «قیمتها بالا میرود»، رفتارها تغییر میکند: خرید جلو میافتد، فروش عقب مینشیند، پسانداز از ریال فاصله میگیرد و داراییهای جایگزین جذابتر میشوند. در این نقطه، قیمت دیگر فقط بازتاب واقعیت اقتصادی نیست؛ بازتاب ذهنیت جمعی است.
مشکل از جایی شروع میشود که این ذهنیت جمعی، بیلنگر رها میشود. مرزهای قیمتی در چنین فضایی نقش علامت را بازی میکنند؛ عبور از آنها بهمثابه تأیید یک روایت است. روایت «گرانی ادامه دارد». حتی اگر عوامل بنیادی تغییر نکرده باشند، همین روایت میتواند رفتار بازار را تغییر دهد و به تحقق خودش کمک کند. اقتصاددانها به این وضعیت میگویند «خودتحققبخشی انتظارات».
مدیریت چنین فضایی، قبل از آنکه فنی باشد، ارتباطی است. انتظارات با دستور کنترل نمیشوند؛ با روایت معتبر مهار میشوند. سیاستگذار اگر میخواهد انتظارات را مدیریت کند، قبل از هر چیز باید تصویر روشنی از آینده بسازد و آن را بهطور منسجم تکرار کند. سکوت، ابهام یا پیامهای متناقض، بدترین سیگنال ممکناند. وقتی بازار نداند سیاستگذار کجاست و چه میخواهد، روایتهای غیررسمی جای روایت رسمی را میگیرند.
دوم، مرزهای قیمتی باید شکسته یا بازتعریف شوند؛ نه با شعار، بلکه با عمل. اگر یک عدد به لنگر ذهنی تبدیل شده، تنها راه بیاثر کردنش، تغییر واقعی در عرضه، سیاست یا ابزار است؛ چیزی که مردم آن را لمس کنند، نه فقط بشنوند. وعدهای که اثرش دیده نشود، خودش خوراک انتظارات منفی میشود.
سوم، سیاستگذار باید بپذیرد که مردم مثل لیلا عقل اقتصادی دارند، حتی اگر زبان اقتصاد ندانند. آنها از تجربه یاد میگیرند. هر سیاستی که با تجربه زیسته مردم ناسازگار باشد، دیر یا زود بیاعتبار میشود. مدیریت انتظارات یعنی همراستا کردن گفتار رسمی با آنچه مردم در زندگی روزمره لمس میکنند.
لیلا هنوز طلاهایش را میخرد، اما حالا بیشتر گوش میدهد، بیشتر تردید میکند و بیشتر میسنجد. این تغییر رفتار فقط تصمیم شخصی او نیست؛ نشانه فضایی است که انتظارات در آن پررنگتر از واقعیتها شدهاند. در چنین فضایی، اقتصاد نه فقط در نمودارها، بلکه در ذهن آدمها ساخته میشود.
مطالب مرتبط
