ساعت حدود ۵:۳۰ صبح بود تو تهران، وقتی هادی از خواب پرید. قلبش تند می‌زد، نه از کابوس، بلکه از یک استرس قدیمی که این روزها مثل سایه دنبالش بود. گوشی رو برداشت، هنوز نیمه‌خواب، و دید که نوتیفیکیشن‌های تلگرام و اینستاگرام پر شده از لینک‌های زنده‌ی سخنرانی ترامپ تو کنگره. ساعت ایران بود، اما ترامپ تازه تموم کرده بود.
حرف های بی پایان؛عمر حرام شده

هادی، که ۳۸ ساله بود و تو یه شرکت خصوصی تو تهران کار می‌کرد، همیشه سعی می‌کرد این چیزها رو دنبال کنه. نه اینکه عاشق سیاست باشه، ولی می‌دونست هر کلمه‌ای که ترامپ بگه، ممکنه مستقیم به قیمت دلار، تحریم‌ها، یا حتی امنیت روزمره‌شون برسه. پس هدفون رو گذاشت تو گوش، دراز کشید رو تخت، و یکی از استریم‌های یوتیوب رو باز کرد که ترجمه همزمان فارسی داشت. اولش فکر کرد شاید یه خلاصه باشه، ولی دید کامل و طولانیه.

سخنرانی شروع شد. ترامپ با اون صدای آشنا و پرهیجانش حرف می‌زد از اقتصاد آمریکا، از "turnaround for the ages"، از اینکه چقدر کشورش بزرگ‌تر، بهتر، ثروتمندتر و قوی‌تر شده. هادی اولش گوش می‌داد، ولی کم‌کم گیج شد. این حرف‌ها کی تموم می‌شه؟ نیم‌ساعت گذشت، یک ساعت، یک ساعت و نیم... هادی زیر لب غر زد: "این دیگه چیه؟ مگه State of the Union نیست؟ چرا این‌قدر طول کشیده؟"

بالاخره بعد از نزدیک دو ساعت – دقیق‌تر بگم، حدود ۱ ساعت و ۴۸ دقیقه، که رسانه‌های آمریکایی مثل NPR و Axios و Politico و BBC همون موقع اعلام کردن طولانی‌ترین سخنرانی تو تاریخ مدرن کنگره‌ست (حتی از رکورد قبلی خودش و کلینتون هم بیشتر) – ترامپ رسید به بخش ایران.

هادی صاف نشست. حالا دیگه خوابش کامل پریده بود. ترامپ با همون لحن تهدیدآمیز همیشگی گفت: ما داریم مذاکره می‌کنیم، اونا می‌خوان معامله کنن، اما هنوز اون کلمات مخفی رو نشنیدیم: "ما هرگز سلاح هسته‌ای نخواهیم داشت." بعد گفت ترجیحش دیپلماسیه، اما "هرگز اجازه نمی‌دم بزرگ‌ترین حامی تروریسم دنیا بمب اتمی داشته باشه." اشاره کرد به اینکه برنامه هسته‌ای‌شون رو "کاملاً نابود کردیم" (همون حمله ژوئن پارسال)، ولی دوباره دارن می‌سازن، و موشک‌هاشون به‌زودی به آمریکا می‌رسه.

هادی گیج شده بود. این حرف‌ها رو قبلاً هم شنیده بود، ولی این بار تو این سخنرانی طولانی و پر از خودستایی، انگار سنگین‌تر و مبهم‌تر بود. آخرش چی؟ حمله می‌کنه؟ مذاکره ادامه پیدا می‌کنه؟ توافق می‌شه یا نه؟ ترامپ دقیق نگفت. فقط تهدید کرد، تحقیر کرد، و درِ مذاکره رو نیمه‌باز گذاشت – همون سبک همیشگی "یا معامله به نفع ما، یا عواقب شدید".

هادی هدفون رو درآورد، چراغ رو خاموش کرد و به سقف خیره شد. کلافه بود. ساعت حالا نزدیک ۷:۳۰ صبح تهران شده بود. زیر لب، با صدایی که فقط خودش می‌شنید، زمزمه کرد:

"عمر ما پای این حرف‌ها حروم شد..."

بعد نفس عمیقی کشید، گوشی رو گذاشت کنار، و سعی کرد دوباره بخوابه – ولی می‌دونست امروز هم مثل همیشه، با همین استرس بیدار می‌شه و می‌ره سر کار.



مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0