کاهش تولید محصولات پتروشیمی و پلیمری، زنجیره تأمین نایلون را تحت فشار گذاشته و باعث شده یک کالای تقریباً بی‌ارزش، تبدیل به جزء حساب‌ و کتاب روزمره شود.
شوک عرضه در یک برگ مشما

علی راننده اسنپ بود. صبح بار یک مشتری بداخلاق را تا جنوب شهر برد، ماشین وسط ترافیک داغ کرد و در نهایت، روز داشت تمام می‌شد که تصمیم گرفت برای شام نان بخرد.

 رفت سراغ شاطر محل، همان شاطری که سال‌ها بود از او نان سنگگ می‌گرفت. نان را که پیچید، گفت: یک مشما هم بده لطفاً.شاطر ورقه‌ی نازک سفید را کشید و گذاشت کنار نان. بعد حساب کرد و گفت: ۵۰ تومن.

 علی حسابی جا خورد. گفت: چرا ۵۰؟

 شاطر بدون ذره‌ای مکث جواب داد: ۴۰ تومن نونت، ۱۰ تومن مشمات.

 علی یک لحظه فکر کرد شوخی می‌کند، اما نه. راست می‌گفت. مشمای بی‌ارزش که تا دیروز شاید دو سه تومن هم نمی‌شد، حالا ده تومن قیمت داشت.

 همان‌طور که نان را گرفت و سوار ماشین شد. ساعتی بعد که دوستش تماس گرفت و گفت چه خبر علی با حرارات ماجرای مشما را تعریف کرد. طوری تعریف کرد که انگار یک فاجعه اقتصادی بزرگ را کشف کرده: در آخر گفت نون را بردم خونه، مشما را دور ننداختم. با احترام تا کردم گذاشتم یک گوشه. خیلی هزینه اش شد. نمی‌شود دور انداخت.

دوستش خندید. علی اما نخندید چون در دلش ترسیده بود.

آنچه در مغازه شاطر اتفاق افتاد، بازی بازار نبود. نه علی یکباره مشما دوست شده بود، نه شاطر طمعکار بود. این یک «شوک عرضه» بود؛ یعنی چیزی که در آن سوی زنجیره تولید اتفاق افتاده بود.

 در جنگ، به مجتمع‌های پتروشیمی خسارت خورده است. تولید محصولات پلیمری و شیمیایی پایین آمده. همان موادی که مشما از آنها ساخته می‌شود، نتیجه؟ قیمت یک برگ کاغذ نازک که تا دیروز ارزشش در سبد خانوار صفر بود، حالا به یک «کالای گرانبها» تبدیل شد.

دولت اما در واکنش به این شوک، مصوبه‌ای زده بر اساس بند ۱۵ الحاقیه شماره ۳ بسته مقاومت‌سازی اقتصاد ملی، که به زبان ساده یعنی:

صادرات تقریباً همه محصولات پتروشیمی و پلیمری ممنوع است. مگر آنهایی که شرکت ملی پتروشیمی تأیید کند مازاد داریم.

 اما ورق را که برمی‌گردانیم، ماجرا دو رو دارد. این محصولات صادراتی هستند. اگر صادر نشوند، کشور با محدودیت ارزی شدیدی مواجه می‌شود. ارز کم می‌آید، دارو و تجهیزات و مواد اولیه گران می‌شود. پس دولت بین دو بدی گیر کرده: یا صادرات آزاد و گرانی و کمیابی در داخل، یا ممنوعیت صادرات و خشکی ارز.

علی اما از اینها خبر نداشت. او فقط می‌دانست که یک برگ مشما حالا دیگر دور‌انداختنی نیست.

و این دقیقاً نقطه‌ای است که اقتصاد کلان با زندگی روزمره گره می‌خورد: وقتی تورم به کوچک‌ترین اجزای زندگی می‌رسد، مردم بی‌آنکه بدانند شوک عرضه چیست، مشماها را برای روز مبادا تا می‌کنند.



نمایش ساده


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0