
نورا از آن خبرنگارهایی است که دفتر کارش جیبش است. همهچیز در گوشیاش خلاصه شده: ضبط صدا، یادداشتها، تماسها. برای او، زمان و مکان معنای ثابتی ندارد؛ هرجا باشد، میتواند یک گفتوگو را شروع کند.آن روز هم مثل همیشه، باید سر یک ساعت مشخص با یکی از منابعش در صنعت پتروشیمی صحبت میکرد. اسنپ گرفت تا در مسیر، تماس را انجام دهد.ماشین که راه افتاد، نورا شماره را گرفت.
آنسوی خط، یکی از مدیران میانی صنعت بود. بحث از همان ابتدا جدی شد: خسارتهای اقتصادی جنگ. از ۹ اسفند ۱۴۰۴ شروع کرد؛ روزی که همهچیز تغییر کرد. از روزی گفت که مجتمعهای پتروشیمی هدف قرار گرفتند. از جایی که کمتر دربارهاش حرف زده میشود: یوتیلیتیها.یوتیلیتیها، زیرساختهایی هستند که آب، بخار، برق و خوراک حیاتی واحدهای تولیدی را تأمین میکنند.
به زبان ساده، مثل یک مخزن مرکزی از انرژی و خدماتاند که اگر از کار بیفتند، کل مجموعه زمینگیر میشود. نهفقط یک واحد، بلکه زنجیرهای از تولید—از بالادست تا پاییندست.مدیر توضیح میداد که وقتی یوتیلیتیها آسیب دیدند، توقف تولید فقط محدود به همان مجتمعها نماند. پاییندستیها با کمبود خوراک مواجه شدند، قراردادها معلق ماند، و بازگشت به شرایط عادی، پیچیدهتر از آن چیزی بود که در ابتدا تصور میشد.تماس که تمام شد، نورا نفسی کشید و رو به راننده گفت:ببخشید، سرتون رو درد آوردم.
راننده گفت:نه، اتفاقاً برام جالب بود.نورا کمی مکث کرد:چی جالب بود؟راننده شروع کرد به حرف زدن. از همان نکاتی گفت که نورا چند دقیقه پیش شنیده بود—حتی با جزئیات بیشتر. از اینکه چرا توقف یک بخش، کل زنجیره را مختل میکند. از اینکه چرا بعضی واحدها حتی بعد از پایان حملات هم نمیتوانند سریع به مدار برگردند.نورا اینبار با تعجب پرسید:اینها رو از کجا میدونید؟راننده نگاه کوتاهی در آینه انداخت و گفت:چون خودم کارم این است.بعد، قصهاش را تعریف کرد. از روزهایی که در المپیاد فیزیک مدال آورده بود. از دانشگاه. از استخدام در یکی از شرکتهای زیرمجموعه پتروشیمی. از یک مسیر قابل پیشبینی که ناگهان قطع شد.بعد از جنگ، تولید خوابید. وقتی تولید میخوابه، اولویتها عوض میشه. شرکت صبر میکنه تا ببینه چه میشه… و تو این فاصله، تعدیل شروع میشه.
نورا پرسید:ولی با این سابقه و تخصص… چرا تو؟راننده گفت:این موقع ها، تخصص تنها معیار نیست. کسایی که رابطه دارن، میمونن. بقیه… حذف میشن.
این روایت، فقط یک تجربه فردی نیست. نشانه یک تغییر در منطق تصمیمگیری اقتصادی است.وقتی یک شوک بیرونی—مثل جنگ—به زیرساختهای حیاتی وارد میشود، اقتصاد فقط از سمت تولید آسیب نمیبیند. ساختار تصمیمگیری هم تغییر میکند.
بنگاهها از فاز رشد، وارد فاز بقا میشوند. در این فاز، معیارها جابهجا میشوند: از بهرهوری به اطمینان، از شایستگی به ریسک کمتر.در چنین شرایطی، اگر ساختار اداری شفاف و رقابتی نباشد، روابط غیررسمی پررنگتر میشود. نتیجه، کنار رفتن نیروهای متخصص و ماندن نیروهایی است که به شبکههای ارتباطی دسترسی دارند.
این یعنی اختلال در تخصیص منابع—بهویژه مهمترین منبع: نیروی انسانی.وقتی یک نیروی آموزشدیده از صنعت خارج میشود و به مشاغل کمبازدهتر میرود، اقتصاد فقط یک شغل را از دست نمیدهد؛ بخشی از سرمایه انسانیاش را از مدار تولید خارج میکند.قصه آن راننده، در واقع نشانه یک جابهجایی بزرگتر است:اقتصادی که زیر فشار شوکها، بهجای بازتخصیص بهینه، به سمت تصمیمهای موقتی و غیرکارآمد حرکت میکند.و شاید سؤال اینجاست:این فقط یک مسیر اسنپ بود—یا تصویری از مسیری که اقتصاد در آن افتاده است؟
مطالب مرتبط
