مجله اکونومیست هفته گذشته در ستون طنز خود با الهام از کتاب‌هایی مثل «محاکمه» کافکا و «۱۹۸۴» اورول، فرهنگ پوچ برخی شرکت‌های فناوری را نقد کرد؛ جایی که ریزمدیریت را از «اِما»ی جین آستن یاد می‌گیرند و تمامیت‌خواهی داده‌محور را از «برادر بزرگ» اورول الگو می‌کنند.
از «بوف کور» تا «دایی جان ناپلئون»؛
حالا اگر بخواهیم همین نگاه را بیاوریم به خیابان‌های شلوغ تهران، دفتر کارهایی با بخاری‌های نفتی خاموش، قراردادهای سفید امضا و جلساتی که فقط برای برگزاری جلسه برگزار می‌شوند، چه کتاب‌هایی پیشنهاد می‌شود؟
اقتصاد ایران هم کتابخانه‌ی مخصوص خودش را دارد. نه از جنس رمان‌های خارجی، بلکه از همان کتاب‌هایی که در قفسه‌های خاک‌خورده‌ی دکه‌های کنار مترو پیدا می‌شوند. اما اگر کارفرمای ایرانی را با ادبیات خودش بشناسید، احتمالاً کمتر غافلگیر می‌شوید.
کتاب اول: «بوف کور» نوشته صادق هدایت
اگر تا به حال برای یک شرکت ایرانی رزومه فرستاده‌اید و بعد از سه ماه پیگیری، پاسخ گرفته‌اید «فعلاً نیازی نیست» – در حالی که همان شرکت هنوز آگهی استخدام را از دیواره خارج نکرده – شما قهرمان بوف کور را درک می‌کنید. این کتاب درباره‌ی سردرگمی بی‌پایان است؛ جایی که راوی نمی‌داند کابوس می‌بیند یا بیدار است، توطئه می‌بیند یا واقعاً دارد نابود می‌شود.
در تفسیر کارفرمای ایرانی، «بوف کور» نه یک رمان که یک مستند است. ساختار سازمانی بسیاری از شرکت‌ها هم همین است: شرح وظایف مبهم، مافوقی که خودش نمی‌داند چه می‌خواهد، و کارمندی که بعد از شش ماه می‌فهمد پروژه‌ای که روی آن کار می‌کرده، شش ماه پیش لغو شده بوده. تنها فرقش با رمان هدایت این است که در کتاب، قهرمان خودش را می‌کشد. در اقتصاد ایران، قهرمان استعفا می‌دهد و می‌رود پیله‌وری.
کتاب دوم: «دایی جان ناپلئون» نوشته ایرج پزشک‌زاد
در نتفلیکس از «شازده کوچولو» نقل قول می‌کنند. در پالانتیر از «برج سایه‌ها». اما در بسیاری از سازمان‌های ایرانی، کتاب مرجع «دایی جان ناپلئون» است؛ بی‌آنکه کسی بپذیرد.
داستان درباره‌ی خانواده‌ای است که همه چیز را با توهم و سوءتفاهم پیش می‌برند. دایی جان همه جا هست، همه چیز را می‌داند، اما عملاً کاری از پیش نمی‌برد. حالا تصور کنید همین ساختار را بیاورید توی یک شرکت تولیدی یا خدماتی: مدیرعامل محترم هر جلسه یک نسخه جدید می‌پیچد، هر طرحی را با «این را بیست سال پیش خودمان آزمایش کردیم» وتو می‌کند، و در پایان سال مالی، همه را به خاطر «عدم هماهنگی با استراتژی سازمان» مؤاخذه می‌کند – استراتژی‌ای که خودش هر دو هفته یک بار عوضش می‌کند.
طنز ماجرا این است که در کتاب پزشک‌زاد، بالاخره یک جایی مخاطب می‌فهمد دایی جان یک آدم معمولی بیش نیست. اما در اقتصاد ایران، این فهم هیچ‌وقت رخ نمی‌دهد. چون همان کسی که می‌توانست بفهمد، سه ماه قبل به خاطر «عدم تعهد سازمانی» اخراج شده است.
کتاب سوم: «مکالمات با رئیس» (نوشته هیچ‌کدام از کارمندان)
این کتاب را در هیچ کتابفروشی پیدا نمی‌کنید. نه به خاطر ممیزی، به خاطر این که هرگز نوشته نشده. اما همه از آن حرف می‌زنند. «مکالمات با رئیس» روایت نانوشته‌ی تمام جلساتی است که در آن، یکی از کارمندان جرأت می‌کند بگوید «آقای مدیر، این طرح دو سال پیش شکست خورد» و رئیس جواب می‌دهد «این بار فرق می‌کند» – بدون آن که هیچ فرقی کرده باشد.
در ستون اکونومیست، «۱۹۸۴» اورول را این طور تفسیر کردند که «وینستون اسمیت تیم‌پلیر نبود و دیدید چه بلایی سرش آمد». اما در نسخه‌ی ایرانی، وینستون اسمیت همان کسی است که در جلسه دستش را بلند می‌کند و می‌گوید «واقعیت این است که پروژه دیر شده». همان شب، دسترسی‌های سیستمی‌اش را می‌بندند و صبح به او می‌گویند «استراحت اجباری». سه ماه بعد، همین ایده را در قالب یک «طرح تحول» از طرف مدیرعامل می‌بینید. بدون حتی یک ارجاع به آن جلسه.
اکونومیست در انتهای ستون طنز خود نوشت: «اگر همه این کتاب‌ها را خواندید و هنوز در اولین روز کاری حاضر شدید، دقیقاً همان کارمندی هستید که می‌خواهیم.»
در ایران اما قانون فرق می‌کند. این جا اگر سه کتاب بالا را خوانده باشید، احتمالاً اصلاً سراغ کارفرمای ایرانی نمی‌روید. یا رفته‌اید فریلنسری، یا رفته‌اید خارج، یا همان اول صبح، قبل از ترافیک، مسیرتان را عوض کرده‌اید به سمت یک کافی‌شاپ و شروع کرده‌اید به نوشتن رمان خودتان.
اما اگر خواندید و باز هم رفتید، و بعد از شش ماه که حقوقتان را با تاخیر دادند، در جلسه دستتان را بلند نکردید که بگویید «تقصیر من نبود» – نه، آن موقع دیگر کتاب نمی‌خواهید. شما خودتان تبدیل شده‌اید به یک کتاب. کتابی که هیچ‌کس نمی‌خواند، اما همه از آن نقل قول می‌کنند: «فلانی خیلی صبور بود. نمی‌دانم کجا رفت.»
و اقتصاد ایران همچنان به چرخش ادامه می‌دهد. بدون بوف کور. بدون دایی جان.
فقط با همان جلسه‌های همیشگی، همان حواله‌های سه ماهه، و همان لبخند رئیس وقتی می‌گوید: «رفیق، اقتصاد که جنگ است. تو خودت بهتر می‌دانی.»
پی نوشت:این مطلب روایتی طنز از فرهنگ سازمانی به سبک ایرانی
است و الهام گرفته از ستون شومپیتر اکونومیست (۴ ژوئن ۲۰۲۶) که در آن شرکت‌های فناوری با تفسیر وارونه کتاب‌های کلاسیک به سخره گرفته می‌شوند.


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0