کافه، ساعت ۸ صبح
وقتی کرکره را بالا زد، اولین مشتریاش مثل همیشه آقای کریمی بود. اما این بار قبل از اینکه بنشیند، پرسید:
— یلدا جان، کارتخوانتون کار میکنه؟ شنیدم کارتبهکارت یهجوری راه افتاده.
یلدا در حالی که اسپرسو را آماده میکرد، گفت:
— کارتخوان نه. کارتبهکارت... بله، ولی نه آنقدر که بتونی روش حساب باز کنی. دیروز چند نفر اینطوری حساب کردن، پیامکِ واریز هم اومد، اما خودِ من توی اپ نمیبینم چی شده. یه مشتری میگفت پولش رو که فرستاده، یه روز کامل طول کشیده تا برسه. نمیدونم درست بود یا اغراق، ولی همین که اینجور چیزا شنیده میشه نشون میده اعتماد به سیستم چقدر کم شده.
آقای کریمی نشست و گوشی را کنار گذاشت:
— یعنی برگشتیم به دوران کارتبهکارت و پول نقد، بقیهاش نیمهتعطیل. من دیروز رفتم خودپرداز، موجودی گرفتم، چند ساعت بعد یه خرید کردم، باز اپ خطا داد، اصلاً نفهمیدم چقدر مونده. این چه وضعیته؟
یلدا لیوان را جلویش گذاشت و پشت پیشخوان خیره شد به کارتخوانی که روشن بود اما مرده بود:
— ده روزه که بانکها قفلن. اول گفتن مشکل فنی، بعد یه چیزایی هم درموردِ احتمالِ حمله سایبری شنیده شد که هیچوقت رسمی تأیید نشد. حالا هم هیچکس چیز روشنی نمیگه. یه مشتری میگفت تراکنشهای یک هفتهاش توی اپ گم شده، یکی دیگه میگفت کارتبهکارتش دیر رسیده. خودم ندیدم، ولی اینقدر این حرفها تکرار میشه که دیگه هیچی رو بعید نمیدونم.
نیمروز، مشتریِ اقتصادخوانده
همان پسر جوان با عینکِ دودی وارد شد. یلدا بدون سفارش یک قهوهٔ دابل آورد و جلویش گذاشت. پسر با تعجب نگاه کرد:
— نذار حدس بزنم، امروز هم کارتخوان نمیاد؟
یلدا اخم کرد:
— کارتخوان که هیچی، اپ هم درست نمیاد. کارتبهکارت یهجوری هست، ولی راستش بهش اعتماد کامل ندارم. دیشب یه مشتری کارتبهکارت کرد، پیامکش اومد، ولی توی اپ من تا صبح اثری نبود. آخرش اومد، ولی این فاصلهها آدمو نگران میکنه.
پسر قهوه را برداشت و با خونسردی گفت:
— اعتماد؟ یلدا جان، دیگه کسی به سیستم اعتماد کامل نداره. مردم فقط دارن با کمترینِ ممکن زندگی رو میچرخونن. کارتبهکارت تا حدی راهه، پول نقد هم هست، بقیهش رو موقتاً کنار گذاشتن. خودت نگاه کن، کافهات که خلوت نیست.
یلدا به سالن نگاه کرد. راست میگفت. چند میز پر بود، مشتریها یا پول نقد میدادند یا با کارتبهکارت حساب میکردند. هیچکس به کارتخوان نگاه نمیکرد.
— ولی این یعنی چی؟ یعنی مردم قبول کردن که ده روزِ قطعی، بدون توضیحِ روشن، چیزِ عادیایه؟
پسر شانه بالا انداخت:
— نه یعنی مردم خستهاند. بعد از این همه بحران پشتِ سرِ هم، یاد گرفتن با هرچی هست بسازن. الان کارتبهکارت یهجوری هست، پس میشه زندگی کرد. اپ نیست، پس نمیشه دقیق کنترل کرد. این بیشتر واکنشِ بقاست تا رضایت.
یلدا مشتهایش را روی پیشخوان فشار داد، بعد یک آهِ عمیق کشید:
— راست میگی. دیروز رفتم نان خریدن، کارتخوانِ نانوایی نمیاومد. کارتبهکارت کردم، بدون اینکه ببینم توی اپِ خودم اومده یا نه، نون رو گرفتم و اومدم خونه. یعنی دیگه دارم عادت میکنم به اینکه بدون اطلاعِ دقیقِ مالی زندگی کنم.
عصرِ همان روز
تلویزیونِ کافه روشن بود. خبرِ اصلی: «رفع تدریجیِ اختلالات بانکی.» اما یلدا میدانست این جمله دقیقاً چه چیزی را نمیگوید: نه یک تاریخ مشخص، نه یک دلیلِ تأییدشده، نه عذرخواهی.
مشتری آخر، دختر جوانی بود که با کارتبهکارت پول داد. یلدا شماره را گرفت و واریز کرد. چند دقیقه بعد پیامک آمد. نفس راحتی کشید. اپ را باز کرد، باز هم خطا داد. ولی این بار مهم نبود؛ پولِ امروز را داشت.
قبل از بستنِ کافه، پشت پیشخوان نشست و به کارتخوانی که ده روز بود روشن و بیفایده بود، نگاه کرد. با خودش گفت:
— ده روزِ قطعی، ده روزِ سکوت. ولی مردم کو؟ ساکتاند. نه از روی ترس، نه از روی رضایت. شاید از روی عادت به بقا. کارتبهکارت و پولِ نقد، کافیه برای زندگی روزانه. ولی کافیه برای اعتماد؟ نه، نه برای من.
و چراغِ کافه را خاموش کرد.
فردا هم اگر کارتخوان نیاید، باز هم باز میکند.
پینوشت: کارتبهکارت و پول نقد تا حدی جایگزین شده، اما اپها و کارتخوانها همچنان ناپایدارند. علتِ دقیقِ اختلال هیچوقت رسماً اعلام نشد؛ مردم سکوت کردهاند، نه از روی بیتفاوتی، بلکه از روی فرسودگی.