آن روز هم قرار بود مثل همیشه با تاکسی اینترنتی راهی مهد شوند.
راننده مسیر را با استفاده از مسیریاب انتخاب کرد؛ همان مسیری که قرار بود کمترین زمان را بگیرد. اما چند دقیقه بعد، همه چیز به هم ریخت.
نقشه دیگر مسیر را درست نشان نمیداد. راننده که هر روز در همین خیابانها کار میکرد، ناگهان به حافظه خودش متکی شد. هر خیابانی را امتحان میکرد، به گره تازهای میرسید. در بعضی بزرگراهها، بخشی از مسیر با استوانههای ترافیکی محدود شده بود و هیچکدام نمیدانستند دلیل این تغییر چیست.
زمان میگذشت و خودرو آرامآرام در میان خیابانها جابهجا میشد.
آقای شریعت روی صندلی عقب کنار پسرش نشسته بود و به برنامهای فکر میکرد که برای همین دو روز از هفته چیده بودند؛ برنامهای که قرار بود با دقت اجرا شود، اما حالا بدون آنکه کسی در آن خانواده نقشی داشته باشد، از هم میپاشید.
راننده با اضطراب مدام مسیرهای مختلف را امتحان میکرد. هر دقیقهای که میگذشت، یعنی یک سرویس کمتر، درآمد کمتر و مسافری که دیرتر به مقصد میرسید.
سرانجام، آنها با ۴۷ دقیقه تأخیر به مهدکودک رسیدند.
راننده هنگام خداحافظی با شرمندگی گفت:
خواستم مسیر کوتاهتر را انتخاب کنم که دو سرویس بیشتر بروم. قطع شدن جیپیاس همه چیز را به هم زد. نمی شود حتی مسافر کشی کرد
آقای شریعت لحظهای مکث کرد و گفت:
شما چرا عذرخواهی میکنید؟ کسی باید عذرخواه باشد که کاری کرده حتی مسیر را هم نتوان پیشبینی کرد.
شاید ۴۷ دقیقه تأخیر، بهتنهایی اتفاق مهمی به نظر نرسد. اما مسئله فقط از دست رفتن زمان نیست. آقای شریعت برای جلوگیری از همین تأخیر، سبک زندگی خانوادهاش را تغییر داده بود. راننده نیز به تجربه سالها کار و ابزارهای مسیریابی تکیه کرده بود. وقتی هیچکدام کار نمیکنند، فقط یک قرار ملاقات عقب نمیافتد؛ اعتماد به امکان برنامهریزی هم اندکی کمتر میشود.
اقتصاددانان سالهاست از «هزینه عدم قطعیت» سخن میگویند؛ هزینهای که در بودجه خانوار یا صورتهای مالی شرکتها ثبت نمیشود، اما هر روز پرداخت میشود. هرچه محیط غیرقابل پیشبینیتر باشد، مردم زمان بیشتری برای تصمیمهای ساده صرف میکنند، ناچارند سناریوهای بیشتری در ذهن داشته باشند و بخش بیشتری از انرژی خود را صرف اتفاقهایی کنند که اصولاً نباید رخ میداد.
این هزینه فقط در بازارها دیده نمیشود؛ گاهی در مسیر یک مهدکودک، پشت فرمان یک تاکسی اینترنتی یا میان برنامه روزانه یک خانواده خودش را نشان میدهد.
آقای شریعت دست پسرش را گرفت و وارد مهد شد. اولین کلاسی که دوست داشت فرزندش به آن برسد، کلاس «نظم» بود؛ کلاسی که آن روز از دست رفت.
در راه بازگشت، این فکر از ذهنش بیرون نمیرفت که فرزندش روزی یاد خواهد گرفت چگونه زندگی منظمی داشته باشد؛ اما بیرون از کلاس، با جهانی روبهرو میشود که گاهی حتی رسیدن به همان کلاس هم قابل پیشبینی نیست.