مهمانی‌ها این روزها بوی دیگری دارند. بوی پرسشی که در گوشه‌ی سالن زمزمه می‌شود و در چشمانِ مادران رگ‌رگ می‌دود. اما هیچ‌کس جراتِ اول پرسیدن را ندارد.
پیش از آنکه جنگ به مرز برسد، به خانه‌ها رسیده است

ابراهیم اما از دمِ ورود می‌داند که قرار است آن یکی باشد. هنوز کفش‌هایش را در نیاورده که حس می‌کند نگاه‌ها رویش سنگینی می‌کند؛ نه به عنوانِ مهمان، که به عنوانِ متنفّسِ خبر.

کودکانِ این مهمانی، کودکانی نیستند که چند سال پیش بودند. آن‌ها گوش‌هایشان را به دیوارِ اتاقِ والدین می‌چسبانند تا بفهمند آن کلمه‌ای که با صدایِ آهسته گفته می‌شود، همان «ج» است یا نه. حرفی که در الفبایِ خانه‌ها، خطِ قرمز شده.
نازنین‌جان هفت سال دارد. اما پرسشِ او را که بشنوی، گمان می‌بری هفتاد سال پشتِ این پرسش، کتابِ تاریخ خوانده است: «عمو، امروز تو تلویزیون گفتی نیروها رفتند مرز. یعنی جنگ می‌شود؟» و اینجا، در لحظه‌ی میانِ پرسش و پاسخ، همه‌ی دنیا مکث می‌کند. مادر لیوان را آن‌قدر محکم می‌گیرد که بندِ سفیدِ انگشتانش فریاد می‌زند. پدر قاشق را وسطِ چای رها می‌کند. و ابراهیم، تنها کسی است که باید حرف بزند.
اما زبانش بند آمده. او خبرنگار است، نه پیامبرِ امید. کارش روایتِ آنچه هست، نه ساختنِ آنچه باید باشد.
لبخندی می‌زند که به گوشه‌هایِ چشمش نمی‌رسد و می‌گوید: «نه عزیزم، فقط تمرین بود.» اما نازنین‌جان، با همان هفت سالِ تمام، نگاهش را از لیوانِ مادر برنمی‌دارد. انگار چیزی در آن لیوانِ سفید، حقیقت را برایش فاش کرده. برمی‌گردد و بدونِ یک کلمه، به سمتِ اتاقش می‌رود.
آسیبِ فرزندان، اما عمیق‌تر از این حرف‌هاست. نخست، کودکی‌شان دزدیده می‌شود؛ آن‌ها زودتر از موعد با مفاهیمی آشنا می‌شوند که بزرگ‌ترها هم تابِ هضمش را ندارند. دوم، اعتمادشان ترک می‌خورد؛ هر بار که پاسخِ آرامش‌بخشِ بی‌پشتوانه‌ای می‌شنوند و فردا خلافش را می‌بینند، یاد می‌گیرند که حرفِ بزرگ‌ترها پناهگاهِ امنی نیست. سوم، بازی‌هایشان تغییر می‌کند؛ توپ و طناب جای خود را به سناریوهایِ حمله و پناهگاه می‌دهند. و چهارم، میانِ دو جهان گیر می‌کنند؛ جهانی که می‌گوید «همه‌چیز خوب است» و جهانی که از نجواهایِ شبانه سرک می‌کشد.
و ابراهیم، شب‌ها که برمی‌گردد، می‌نویسد: «جنگ به مرز نرسیده، اما به خانه‌ها رسیده. نه با خمپاره، که با پرسش. من خبرنگارم، اما این بچه‌ها خبرنگارِ دل‌هایِ خودشان شده‌اند.»
ما جنگ را با خاک‌ریز نمی‌بازیم. ما جنگ را وقتی می‌بازیم که کودکی، پیش از آنکه بداند عشق چیست، بداند ترس چیست. و سخت‌ترین کارِ ابراهیم، نه پاسخ‌دادن، که پذیرفتنِ این است که پاسخ‌هایش، برای نسلی که با اضطراب بزرگ می‌شود، دیگر کافی نیست. با این کودکانِ ترسیده، چه خواهیم کرد؟


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0