باران که می‌بارید، دفتر ثبت اسناد آقا یوسف بوی کاغذهای کهنه و چای سرد می‌داد. آخرین امضا را زیر برگه‌ای گذاشت که دو نفر را از هم جدا می‌کرد — زن و مردی که دیگر حتی به هم نگاه نمی‌کردند — و مهر را روی میز رها کرد. صدای مهر خوردن روی چوب، در آن اتاق ساکت، مثل ضربه‌ای بود.
سه ازدواج، یک طلاق

«رحیم، امروز سومی بود.»

رحیم، دوست قدیمی‌اش، سینی چای را روی میز گذاشت و نشست.
«سومی چی؟»
«طلاق. به ازای هر سه تا ازدواجی که ثبت می‌کنم، یکی‌شون برمی‌گرده همین جا، پای همین میز، برای جدایی. داری می‌فهمی چی می‌گم؟ یک‌سوم!»
رحیم فوت کرد به چایش. «اقتصاده یوسف. مردم نون ندارن بخورن، عشق که جای خودش.»
یوسف پوزخند زد. «اقتصاد؟ همون حرف تکراری؟ من این‌جا رو دیدم رحیم. زن و شوهرهایی که تا خرخره غرق پول بودن، از هم جدا شدن. اعتیاده. اعتیاد داره خونواده‌ها رو له می‌کنه.»
«اعتیاد از کجا میاد؟ از بیکاری. از جوونی که هیچ افقی جلوش نیست، از ناامیدی.»
«نه بابا!» یوسف صداش بالا رفت. «خیانته رحیم. خیانت و این گوشی‌های لعنتی. زن و شوهر کنار هم می‌شینن، هرکدوم تو دنیای خودشونن، تو گوشیشون. یه پیام از یه غریبه، یه لایک اضافه، و بعد… بعد فرهنگ عوض شده رحیم. آدم‌ها دیگه اون آدم‌های قدیم نیستن.»
رحیم چای را گذاشت زمین. «دنبال قاتل نگرد یوسف. تو داری دنبال یه قاتل واحد می‌گردی، انگار یه نفر با چاقو اومده تو این خونواده‌ها. نیست. وقتی زیربنای زندگی سست باشه، همه‌چی روش می‌ریزه.»
«پس اون معدن‌دار بزرگه رو چی می‌گی؟» یوسف انگشتش را روی میز کوبید. «اون که پول روش می‌ریخت. خیانت کرد رحیم، با یه زن نصف سن خودش. بگو اون هم اقتصاد بود؟»
رحیم لبخند تلخی زد. «همون هم حاصل اقتصاده. وقتی رقابت سالم نباشه، وقتی یکی شبانه پولدار بشه، خودشو گم می‌کنه. آدمی که یه‌شبه از هیچی به همه‌چی می‌رسه، دیگه چارچوب نداره نگهش داره. پول بدون فرهنگی که باهاش بزرگ بشه، مثل چاقو دست بچه‌ست.»
سکوت افتاد. باران تندتر شده بود.
رحیم خم شد جلو. «یوسف، یادته پدربزرگ من سه تا زن داشت؟ پدربزرگ تو هم داشت. اون زمان کسی اسمش رو خیانت نمی‌ذاشت، می‌ذاشتنش رسم. الان همون کار رو بکنی، اسمش می‌شه خیانت، طلاق، آبروریزی. چرا؟ چون آدم‌ها عوض شدن. زن‌ها دیگه اون زن‌های ساکت نیستن، حق می‌خوان، احترام می‌خوان، برابری می‌خوان. جامعه رفته جلو یوسف. اما…»
مکث کرد.
«اما اقتصاد و قانون و مناسبات رسمی، هنوز همون‌جان که پنجاه سال پیش بودن. مثل گوشی‌های قدیمی می‌مونن که دیگه هیچ اپلیکیشنی روشون آپدیت نمی‌شه. آدم‌ها سیستم‌عاملشون رو عوض کردن یوسف، ولی سخت‌افزار زندگیشون همون قدیمیه. حقوق نداره جواب بده، خونه نداره جواب بده، عدالت نداره جواب بده. و وقتی سیستم جدید رو سخت‌افزار قدیمی نصب کنی…»
«هنگ می‌کنه.» یوسف زیر لب گفت.
«هنگ می‌کنه.» رحیم تکرار کرد. «هزار تا برنامه با هم باز می‌مونن، هیچی درست کار نمی‌کنه، و آخرش چی؟ ری‌استارت. طلاق، یعنی همون دکمه ری‌استارت.»
یوسف چیزی نگفت. به دفتر بزرگ روی میز خیره شد، به ستون‌های اسم‌ها؛ عروسی‌ها با جوهر آبی، طلاق‌ها با جوهر قرمز. یک‌سوم صفحه، قرمز بود.
رحیم رفت. یوسف تنها ماند، زیر نور کم‌سوی چراغ مطالعه.
آن شب، وقتی به خانه رسید، همسرش پشت به او روی مبل نشسته بود، صفحهٔ گوشی روشن، صورتش در نور آبی آن. یوسف در چارچوب در ایستاد، نگاهش کرد — همان زنی که بیست سال پیش، در همان دفتری که خودش حالا رئیسش بود، عقدشان را ثبت کرده بودند. جوهر آبی.
پرسید: «داری با کی حرف می‌زنی؟»
زن سرش را بلند نکرد. «هیچکس. دارم اخبار می‌خونم.»
یوسف نشست. کیفش را زمین نگذاشت. یاد دفتر بزرگ افتاد، یاد ستون قرمز. و برای اولین بار، از خودش نپرسید «چرا مردم از هم جدا می‌شن؟»
پرسید: «چقدر مونده تا نوبت من؟»


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0