بعد از چند ساعت گشتزنی، بالاخره کسی آدرسی داد و گفت آنجا شاید استوکش پیدا شود. حمید رفت و قطعه را گرفت؛ اما قیمتش هشت میلیون تومان بود، در حالیکه همین قطعه را سال قبل ۴۰۰ هزار تومان خریده بود؛ یعنی ۲۰ برابر گرانتر شده. وقتی از فروشنده پرسید چرا اینقدر گران شده، جواب شنید: «جنس از اهر نمیرسد، از سال جنگ واردات کم شده و اصلاً جنس نیست.»
حمید از پیدا کردن قطعه خوشحال بود، اما ته دلش نگران بود؛ این قطعه پرمصرف بود و فکر میکرد اگر قرار باشد هر دوره چنین رقمی بدهد چه کند، و مهمتر از آن، اگر یک قطعهی حساستر خراب شود چه بلایی سرش میآید. در همین فکرها بود که دوستش کلیپی فرستاد: وزیر کار دولت رئیسی در جمعی سخنرانی میکرد و میگفت «با اطلاع میگویم گرانیهای اخیر هیچ ربطی به جنگ ندارد.» حمید سرخ شد، اما نگذاشت آنچه به ذهنش رسیده بود به زبانش بیاید؛ پیام را بست و سرش را به صندلی تاکسی تکیه داد.
آنچه بر حمید و امثال او میگذرد، نامش «شوک عرضه» است. شوک عرضه یعنی جریان ورود کالا به بازار ناگهان کم میشود، در حالیکه تقاضا همانجایی است که بود؛ نتیجهاش جهش قیمت است. جنگ از چند مسیر مشخص این عرضه را میزند: قطع یا کندشدن مسیرهای واردات، افزایش هزینه و ریسک حملونقل و بیمه، جهش و بیثباتی نرخ ارز که هزینهی تمامشدهی کالا را بالا میبرد، و احتکار ناشی از ترس فروشنده و واسطه از کمبود آینده که خودش کمبود را تشدید میکند.
نکتهی کلیدی اینجاست: در شوک عرضه، گرانی لزوماً از سود اضافهی فروشنده نمیآید، بلکه بازتاب کمیابی واقعی و هزینهی بالاتر رساندن کالا به بازار است. اما همین شوک، فشار مضاعفی به کسی مثل حمید تحمیل میکند که درآمدش با همان سرعت گرانی رشد نمیکند. از همینرو، ادعای بیربطبودن گرانی اخیر به جنگ، با منطق سادهی عرضه و تقاضا همخوانی ندارد و فقط فاصلهی میان تجربهی واقعی مردم و روایت رسمی را بیشتر میکند.