
۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: آینده در گرو انتخابهاست
نویسنده: پرهام پهلوان
قدرتهای اروپایی، قرنها برای گسترش نفوذ و حفظ منابع با یکدیگر رودررو شدند. در نهایت بعد از ۲جنگ جهانی شماری از رهبران اروپایی به این نتیجه رسیدند که شاید بتوان منافع ملی را نه در غلبه بر همسایگان که در پیوند زدن سرنوشت اقتصادی با آنها جستوجو کرد. این ایدهها در سال۱۹۵۱ به تاسیس جامعه زغالسنگ و فولاد اروپا منجر شد. نهادی که با گسترش همگراییهای اقتصادی در نهایت به شکلگیری اتحادیه اروپا انجامید. این مسیر حاصل این انتخاب بود که رهبران اروپا تصمیم گرفتند منافع ملی را به شکلی متفاوت تعریف کنند.
تجربه اتحادیه اروپا نشان میدهد منافع ملی امری از پیشدادهشده و ثابت نیست، بلکه از انتخابهای یک جامعه شکل میگیرد. پس پرسش این است که منافع ملی جوامع چگونه تعریف میشود؟ سیاستها و تصمیمها قرار است جامعه را به چه مقصدی برسانند؟ این سوالی است که هر ملتی برای آنکه بتواند مسیر آینده خود را ترسیم کند، باید بتواند به آن پاسخ بدهد. بدون پاسخ روشن به این پرسش ممکن است سیاستگذاری به مجموعهای از تصمیمات پراکنده منجر شود که کشور را به مقصد مشخصی نرساند. ممکن است در جوامعی که اختلافنظرهای سیاسی، به بیاعتمادی و خشم بدل شدهاند، چرخهای معیوب پدید آید که ملت را برای تعریف منافع ملی و طراحی مسیر پایدار دستیابی به آنها ناتوان کند.
در چنین جوامعی این پرسش که «چطور میتوان انتظار داشت گروههایی که یکدیگر را تهدید برای آینده کشور میدانند، بر سر منافع ملی مشخص توافق کنند؟» فراتر از دشوار شدن گفتوگو است؛ چون توافق بر سر منافع ملی، یعنی انتخاب و انتخاب، بدون گفتوگو ممکن نیست. شاید بازگشت به کلاس مبانی و پاسخ به پرسشهای ابتدایی علم اقتصاد، یکی از راههای گفتگو بین طرفین در چنین جوامعی باشد. رشد مهمتر است یا توسعه؟ اولویت با افزایش تولید است یا کاهش نابرابری؟ تقابل با اقتصاد جهان فرصت است یا تهدید؟ چطور مهاجرت بر تولید و بهرهوری اثر میگذارد؟ و چطور از دست رفتن تصویر شفاف آینده، آینده را مختل میکند و به مهاجرت نیروی انسانی متخصص منجر میشود؟
اقتصاددانان معمولا درباره اینکه جامعه کدام گزینه را برگزیند تصمیم نمیگیرند، بلکه سعی میکنند نتایج انتخابها را به تصمیمسازان و سیاستگذاران توضیح دهند و پیامدها را آشکار کنند. مزیت این پرسشها آن است که میتوان با استدلال و دادههای تجربی، هزینه انتخابهای مختلف را سنجید؛ برای مثال ما بهعنوان یک ملت باید بتوانیم انتخاب کنیم تحمل هزینههای تحریم تا چه اندازه با منافع ملی ما سازگار است و در چه شرایطی مذاکره برای رفع آنها، میتواند به نفع کشور باشد. تحریمها چه آسیبهایی برای اقتصاد، اشتغال و رفاه خانوارها ایجاد میکند؟ در مقابل، گزینههای پیش رو و پیامدهای هر یک کدامند؟ اگر هدف اصلی تامین امنیت و بهبود زندگی شهروندان است، چگونه باید میان این هدف و ابزارهای دستیابی به آن پل زد؟
هدف از طرح این پرسشها، رسیدن به یک پاسخ مشخص نیست؛ مساله این است که بتوان در مورد هزینهها و فواید هر تصمیم صحبت کرد، بدون آنکه هر کس راهحل جدیدی داشت به بیتفاوتی به منافع ملی متهم شود. آیا میتوان پذیرفت که ممکن است افراد با مقصد مشترک، مسیرهای متضادی را در نظر داشته باشند؟ علم اقتصاد در مورد هزینههای پاسخ اشتباه به این پرسش هشدار میدهد. سالها رشد سریع اقتصاد چین و گسترش ظرفیت تولید و تجارت جهانی، باعث رشد اقتصاد جهان بود. اکنون با تغییر شرایط رشد جهانی و افزایش گستره نااطمینانیها، کشورها بیش از پیش با محدودیت منابع در دسترس برای رشد مواجهند و هزینه فرصت هر انتخاب بالاتر رفته است. همچنین برای کشورهایی که از موجهای پیشین توسعه و ادغام در اقتصاد جهانی عقبماندهاند، شرایط بسیار پیچیدهتر از سایرین است.
در چنین شرایطی بازاندیشی در انتخابهای کشورها، از جمله برای ایران، ضرورت دارد. آیا میخواهیم از فرصتهای زنجیره ارزش استفاده کنیم؟ چگونه میخواهیم سرمایه و نیروی انسانی را در کشور نگه داریم؟ چه اصلاحاتی برای افزایش بهرهوری، سرمایهگذاری و رشد پایدار نیاز داریم؟ و چه نسبتی میان اهداف ما و سیاست خارجی کشور باید برقرار شود؟ جهان امروز، از آن نظر که در دورههای دشوار اقتصادی، پرسش درباره معنای پیشرفت و نحوه توزیع منابع بین بخشها اهمیت بیشتری پیدا میکند، ما را به یاد «روزگار سخت» چارلز دیکنر میاندازد. رشد اقتصادی صرفا یک عدد نیست؛ مساله این است که این رشد چه نسبتی با رفاه و کیفیت زندگی انسانها دارد.
اقتصاد میتواند دروازه ورود به پرسشهای بزرگتری در مورد منافع ملی باشد. اگر درباره شاخصهای حکمرانی خوب اختلافنظر داریم، باید مشخص کنیم کدام مولفهها ارجحیت دارند؟ اگر درباره سیاست خارجی اختلافنظر داریم باید بپرسیم امنیت را چطور تعریف میکنیم و چه فداکاریهایی برای آن قابل قبول است؟ اگر درباره سیاستهای اجتماعی اختلافنظر داریم، باید به این پرسش برسیم که آزادی، فرهنگ و کیفیت زندگی چه جایگاهی در آیندهای دارند که ترسیم میکنیم؟ در واقع پرسش درباره منافع ملی صرفا پرسش در خصوص رشد یا افزایش درآمد نیست؛ این پرسش به تصویر ما از جامعه مطلوب -جامعهای که در آن امنیت، آزادی، رفاه، عدالت و فرصت پیشرفت جایگاهی متوازن دارند- وابسته است و این تصویر را انتخابهای ما میسازند.
اقتصاد به تنهایی نمیتواند درباره اولویتها تصمیم بگیرد، اما میتواند با روشن کردن پیامدها و هشدارها در مورد هزینهها، زمینه را برای گفتوگو درباره مولفهها فراهم کند. شاید یکی از اصلیترین نیازهای جامعه ایرانی، فراهم شدن چنین بستری برای گفتوگو باشد. بستری که در آن به جای صحبت از سیاستگذاران و افراد، در مورد سیاستها و فرآیندها پرسیده شود. به جای آنکه هر تعامل با جهان، نشانه تسلیم یا هر تقابل نشانه اقتدار دانسته شود، درباره هزینهها و منافع تصمیمات بحث شود. اقتصاد میتواند نقطهای برای آغاز گفتوگو باشد؛ گفتوگویی درباره نتایج انتخابهایمان، هزینههایی که برای آنها میپردازیم و آیندهای که میخواهیم بسازیم. تجربه اروپا یادآور این نکته است که منافع ملی لزوما در تقابل با منافع دیگر کشورها تعریف نمیشود. گاهی هنر سیاستگذاری در آن است که طوری بین منافع کشورها پیوند برقرار کند که همکاری، بیش از تقابل، به سود همگان باشد. شاید نخستین گام برای عبور از شکاف فرساینده و بنبست تصمیمگیری، انتخاب آگاهانه مقصدی مشترک بهعنوان منافع ملی باشد.
۲. روزنامه تعادل
تیتر: وقتی «فقر» در مینیبوس میخوابد!
نویسنده: حسین حقگو
رییس شورای شهر تهران از مینیبوس خوابی عدهای در همین شهر گلایه کرد. آقای چمران گفت: «هر روز میبینیم که یک یا دو مینیبوس در این خیابان مستقر هستند. مسافران در این مینیبوس استراحت میکنند و هر صبح که برای حضور در شورا از این مسیر عبور میکنیم، این افراد با لباس خواب از مینیبوس بیرون میآیند و رختخوابهای خود را جمع میکنند.» وی البته تاکید میکند که این وضعیت محدود به یکی، دو روز نیست و ماههاست ادامه دارد و فقط هم به گفته وی به این خیابان ختم نمیشود مثلا در محدوده میرداماد نیز «هفت یا هشت نفر در خیابان میخوابند و پس از رفتن، فضای خود را به دیگران میفروشند و به سراغ مسافرکشی میروند» و بعد هم انتقاد خود را به «گسترش دستفروشی در پایتخت» میکشاند و اینکه «شهرداری جلوی آنها را نمیگیرد و هر چه وضعیت رها شود، بدتر خواهد شد و نگرانم روزی مردم از همه روستاها به تهران بیایند و دستفروشی کنند و...» (ایسنا- ۲۱/۷) نگرانیای که دهههاست، واقعیتی بدیهی و روزمره یافته و ظاهرا رییس شورای شهر تازه با آن مواجه شده که این تاخر زمانی طولانی چند ده ساله برای رییس شورای شهر پایتخت امری بسیار عجیب و «نگران»کننده است. شاید قرار گرفتن این واقعیات جاری روزمره بسیار تلخ در مسیر رفت و آمد و کار رییس شورا، تصور جدید و قریب بودن این وضعیت خواب و معاش یا زندگی و معیشت را در رییس محترم شورای شهر ایجاد کرده است. در همین روزها شهردار تهران طرح «تورمِ صفر» را کلید زد که طبق آن قرار است قیمت ۱۲ قلم کالای اساسی و پرمصرف مانند برنج، گوشت، روغن، حبوبات، ماکارونی، سویا، شکر و... به مدت ۶ ماه ثابت شود و البته نقدهای بسیاری و ازجمله مهمترین آنها نحوه تامین منابع مالی را برانگیخت. همچنین در همین روزها شاهد اعلام تصمیم دولت برای افزایش ۵۰درصدی یارانه ۴۰درصد از مشمولان کالابرگ بودهایم که آن نیز غیر ازدردسرها و هزینههایی که برای ثبتنام برای مردم در برداشته همچون طرح شهرداری، موضوع منابع مالی را برجسته کرده و فرض تامین این منابع از محل مابهالتفاوت فروش دو میلیارد دلار را ایجاد نموده است. درواقع اقتصاد ایران از یکسو با انبوه یارانهها که رقم آن را در بودجه سال گذشته حدود ۴۹۵۰ همت معادل ۲۱درصد بودجه کشور تخمین میزنند («اگر یارانه پنهان را به این رقم اضافه کنیم عددش از کل بودجه دولت فراتر میرود» -رییس سازمان هدفمندی یارانهها- ۵/۶/۱۴۰۵) مواجه است و ازسوی دیگر موضوع «فقر» است که همچنان با سرعتی عجیب در حال حل و هضم کردن تمامی اقشار جامعه و دهکهای درآمدی است و شاید به جز جمعیتهایی اندک در طبقات بالا و متوسط بالا، سایر مردم را به درون چاله سیاه خود کشیده و میکشد، چنانکه حدود ۹ ماه قبل و قبل از جنگ ۴۰ روزه و تشدید رکود تورمی پس از آن، رییس سازمان بهزیستی کشور عنوان میکند: «تا سال ۱۳۹۷ به مدت ۱۰ سال نرخ فقر ۲۰درصد بود و در سال ۹۸ به ۳۰درصد رسید که در سال ۱۴۰۳ به ۴۰درصد رسید و تحلیلها میگوید امکان اینکه ۱۰درصد دیگر اضافه شود، وجود دارد و با پدیده عمومی شدن فقر مواجهیم یعنی الان جمعیت فقیر مطلق به دو برابر افزایش یافته است و این یعنی ۱۶ میلیون فقیر به ۳۴ میلیون نفر رسیده است و ۴۰درصد زیر خط فقر مطلق داریم.» (رییس سازمان بهزیستی- ۲۲/۱۰/۱۴۰۴) گستره این فقر در شهرهای کوچک و روستاها به واسطه نبود کار و درآمد، بیشتر و در شهرهای بزرگ و به خصوص پایتخت به واسطه وجود امکانات وسیعتر بازار کار، این فقر کمتر ملموس است. هر چند که پایتخت در معرض خطرات و تهدیدهای جنگی بیشتر است (پرتاب ۲۳ هزار تن بمب طی ۱۳۰۰ حمله به تهران طی جنگ اخیر و اینکه ۴۵درصد حملات به کشورمان به تهران بوده است -استاندار تهران- ۲۱/۷) و هزینههای مسکن در آن سه چهار برابر شهرستانهاست: «میانگین قیمت متری ۲۰۰ میلیون تومان مسکن در تهران و ۵۳ میلیون تومان در سایر شهرها (دبیر دفتر اقتصاد وزارت مسکن- ۲۵/۷/۱۴۰۵)، اما با تمام این مصیبتها، ترجیح بسیاری از شهرستانیها مهاجرت به تهران و زندگی در سختترین شرایط مانند دستفروشی و مینیبوسخوابی است. مرکز پژوهشهای مجلس در گزارشی در سال گذشته به صراحت از شکست اینگونه سیاستهای بازتوزیعی سخن گفت و کارشناسان و نهادهای معتبر اقتصادی داخلی و بینالمللی نیزراهحل فقر جامعه ثروتمند ایران را در گروی رشد و بهرهوری بالا ناشی از افزایش سرمایهگذاری و اصلاحات ساختاری در نظام بودجهریزی، ارزی، مالیاتی، بانکی و دست برداشتن از سیاست سرکوب قیمتها و... عنوان میکند. اکنون اما با تشدید تحریمهای ظالمانه و آتشبس شکننده و عدم قطعیتها و نااطمینانیهای سیاسی و اقتصادی و بدون تغییر رویکردهای نظام حکمرانی و ایجاد فضای آرام و امن و تفاهم و توافق و آغاز اصلاحات ساختاری در فضایی آزاد و رقابتی و اجتناب از سیاستهای اقتصادی کلانی که فقر را تشدید میکند نمیتوان به سیل نابودگر فقر و فلاکت پایان داد. اقدامات کوتاهمدت و بعضا متناقض، فقط درمان را به تاخیر و عمق زخم را بیشتر و کشندهتر میکند چنانکه کرده است و با شیوع انواع بیخانمانیها از پشت بام خوابی، موتورخانه خوابی و گورخوابی و اکنون
مینیبوس خوابی مواجه میشویم که در مسیر روزهمرهمان است و نمیتوان نادیدهشان گرفت و بیخیال پشت میز مسوولیت نشست!
۳. روزنامه جهان صنعت
تیتر: فروکردن چاقو در پهلوی خویش
نویسنده: نادر کریمی جونی
آیا دقت کردهاید که در هفتههای اخیر صفهای پمپبنزین چندبرابر و طولانی شده است؟ اکنون نهخبری از شروع مجدد جنگ یا حمله هست، نه دولت افزایش قیمت بنزین را در دستورکار دارد، نه کمبودی در عرضه و فروش بنزین مشاهده میشود و نه احساسات و نگرانی مردم درباره آینده کشور یا سوخت تحریک شده است. مخالفان خارجی نظام هم تبلیغات خاصی انجام نداده و مردم را برای هجومبردن به جایگاههای فروش بنزین تحریک نکردهاند. با این حال جایگاههای فروش بنزین با ازدحام مواجه شده و تعداد خودروهای منتظر در صف بهنحو چشمگیر و قابللمسی افزایش پیدا کرده چنانکه حتی در ساعات خلوتی جایگاه یعنی ساعات پایانی شب یا ساعتهای ابتدایی صبح که پیش از این هیچ صفی وجود نداشت و حتی برخی تلمبهها نیز خالی بود و بهمحض ورود به جایگاه، خودرو میتوانست سوختگیری کند، اکنون نه فقط همه تلمبهها پراست بلکه چندین خودرو نیز در صف انتظار ورود به جایگاه فروش بنزین قرار دارند. این امر نشان میدهد که اکنون نسبت به چند هفته پیش تعداد خودروهای در صف انتظار ورود به جایگاههای بنزین، چندینبرابر شده و برآوردها در اینباره نشان میدهد که بهطور متوسط در تهران و شهرستانها، صفهای بنزین حدود پنجبرابرشده است.
اما چه رخ داده که این میزان خودرو به صفهای بنزین افزوده شده است؟ این امر حاصل تکنیک جدید شرکت پالایش و پخش فرآوردههای نفتی برای توزیع بنزین آزاد است. در گذشته و تا همین هفتههای پیش رمز کارت سوخت جایگاه بنزین که قابلیت فروش بنزین آزاد فقط با آن امکانپذیر بود، چهار تا یک(۱۱۱۱) بود و همه بهراحتی این رمز را وارد و سوختگیری میکردند اما از چند هفته پیش به اینسو، کارتخوانهای جدیدی به جایگاههای سوخت تحویل داده شده که کارگر پمپبنزین ابتدا باید کارت عابربانک متقاضی سوخت را در آن بکشد تا پس از کسر هزارتومان، رمز ویژه برای سوختگیری روی صفحه آن ظاهر شود سپس این رمز به خریدار اعلام و سوختگیری آغاز میشود. همین فرآیند چند دهثانیه به مدت زمان سوختگیری اضافه کرده که با توجه به تعداد تلمبههای فعال در هر جایگاه زمان لازم برای سوختگیری یک دور کامل ظرفیت پذیرش جایگاه، زیاد شده است. به همین نسبت زمان انتظار سایر خودروها برای ورود به جایگاه و سوختگیری نیز زیاد شده و درمجموع صفهای طولانی شکل گرفته است.
روشن است که دستاندرکاران و کارگران جایگاههای سوخت، هیچ نقشی در طولانیشدن این فرآیند ندارند و حتی از آن ناراضی و ناراحت هستند چراکه مجموع فعالیت ایشان نیز بهنحو چشمگیر و قابلملاحظهای افزایش پیدا کرده است. آنان میگویند این کار برای هویتبخشیدن به دریافتکنندگان سوخت آزاد انجام شده و با توجه به اینکه رمز فقط برای ارائهدهنده کارت بانکی ارسال میشود، سوختی که با این رمز به قیمت آزاد خرید میشود هم در حساب وی درج میگردد. درمجموع میتوان دریافت که هریک از خریداران سوخت آزاد چه میزان سوخت و در چه مدت دریافت کردهاند. با این آمار و با توجه به نوع خودروی هریک از خریداران، اگر میزان سوخت دریافتی، تفاوت معناداری با مصرف بنزین خودروی مذکور داشته باشد، میتوان خریدار مذکور را شناسایی و علت دریافت بنزین بیش از میزان موردنیاز را از وی سوال کرد. این امر بهویژه در شهرستانهای در مسیر مرزهای شرقی کشور یا استانهای مرزی، تکنیک قابلقبولی بهنظر میرسد و میتواند به مدیریت فروش بنزین با نرخ آزاد کمک کند.
البته تجربه کارتخوانهای تحویل دادهشده به نانوایی باعث عدم خوشبینی به این تکنیک و کارکرد کارتخوانهای یادشده میگردد. اکنون بهطور غیررسمی گفته میشود که طرح ارائه کارتخوانهای ویژه به نانواییها، حاصل برنامهریزی یکی از اقوام مدیران دولتی و با هدف کسب درآمد شخصی صورت گرفته بود و در آن هنگام به آسیبشناسیهایی که در اینباره بیان میشد، توجه چندانی مبذول نشده بود. اکنون هم این سوال مهم مطرح است که آیا طرح ارائه کارتخوان ویژه پمپبنزینها نیز با همین هدف واقعی و تبلیغکردن اهداف غیرواقعی صورت گرفته است؟
اگرچه سازوکاری که در مورد هویتبخشی به خریداران بنزین آزاد گفته شده، درست و معقولانه بهنظر میرسد اما این سازوکار باید از نظر کارشناسان متخصص این حوزه ارزیابی شود بنابراین آنچه ذهن عموم و بدنه شهروندان به آن باور دارد، ممکن است با آنچه در واقعیت اتفاق میافتد، تفاوت داشته باشد. در عین حال این طرح بهنحو غیرقابلگریزی مصرف بنزین در کشور را افزایش میدهد چراکه زمان حضور خودروها در صف بهنحو قابلدرکی افزایش یافته و به حداقل ۵ تا ۷ دقیقه بالغ شده در حالی که این زمان در گذشته گاهی به صفر میرسیده است. در عین حال از آنجا که خودرو در طول توقف در صف باید حرکت کند و به جایگاه سوخت نزدیک شود، راننده نمیتواند خودرو را خاموش کند. در این صورت هریک از خودروهای متقاضی دریافت سوخت باید در هربار مراجعه به جایگاه، حداقل ۵ تا ۷ دقیقه بیشتر روشن بمانند و سوخت مصرف کنند به ویژه در هفته پایانی ماه که بسیاری از خودروهای سواری ذخیره سوخت ۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومانی خود را به پایان رساندهاند، تعداد بیشتری از خودروها از سوخت آزاد استفاده میکنند و درنتیجه صف طولانیتر و زمان انتظار رسیدن به جایگاه سوخت افزایش قابلملاحظهای پیدا میکند چنانکه اکنون و در تهران گاهی تعداد خودروهای حاضر در صف به ۱۰۰دستگاه بالغ میشود و در مواردی رانندگان ۲۵ تا ۳۰دقیقه منتظر و در صف بودهاند تا به جایگاه برسند و سوخت دریافت کنند. نیازی نیست توضیح داده شود که در تمام این مدت، ۲۵ تا ۳۰دقیقه خودرو روشن بوده و گاهی حرکت و سوخت مصرف کرده است.
توجه کنید که حدود ۲۴میلیون دستگاه خودرو در کشور تردد کرده و اکثر این تعداد در هفته پایانی ماه از بنزین آزاد استفاده میکنند. علاوه بر این برخی خودروهای تازهورود و خارجی هم سهمیه سوخت ندارند و تمامی سوختشان با استفاده از کارت جایگاه و به نرخ آزاد تزریق میشود. حال اگر هر خودرو هفتهای دو بار به جایگاه فروش بنزین مراجعه کند و خودروهای گازسوز که حدود ۵/۱میلیون دستگاه است را از تعداد کل خودروهای فعال کسر کنیم، بیش از ۲۲میلیون دستگاه خودرو هفتهای دوبار به جایگاه فروش بنزین مراجعه و هربار حدود ۵ تا ۲۵دقیقه بیشتر بنزین مصرف میکنند چراکه به نسبت گذشته ۵ تا ۲۵دقیقه بیشتر در صف انتظار کشیدهاند.
طراحان و مدافعان این طرح کارتخوانهای ویژه ممکن است، بگویند که توقف در صفهای مذکور مصرف زیادی را برای خودروها رقم نمیزند اما اگر این میزان مصرف اضافی در دقیقههای متمادی، دفعات مراجعه به جایگاه و تعداد خودروهایی که در صف بودهاند در سراسر کشور ضرب شود چقدر به میزان مصرف روزانه بنزین کشور اضافه میشود؟ آیا این مصرف اضافی نقض و نابودکننده تمهیدات کاهش مصرف بنزین در کشور نیست؟
با وجود تمهیداتی اینچنین که مصرف بنزین را بدون فایده افزایش میدهد، آیا بازهم تقاضا کردن از مردم برای مصرف بهینه سوخت یا اجرای روزهای بدون خودرو، توجیه عقلانی دارد؟
۴. روزنامه کیهان
تیتر: انتخابات در آمریکا نگرانی از تأثیر ایران
نویسنده: سعدالله زارعی
برای دو یا سومینبار طی دو هفته اخیر است که دونالد ترامپ نسبت به تأثیر ایران بر انتخابات آمریکا ابراز نگرانی میکند. او این صحنه را آوردگاه سیاسی ملهم از جنگ ایران میداند و معتقد است نتایج انتخابات «پنجم نوامبر/۱۴ آبان» یک شاخص ارزیابی طرف پیروز در جنگی است که از «۹ اسفند/۲۸ فوریه» علیه ایران راه افتاده است. ترامپ در خلال هفتماه گذشته با بیان و تکرار انواعی دروغها تلاش کرده است تا نشان دهد توانسته آنچنان ضرباتی به جمهوری اسلامی بزند که نه قوای نظامی آن باقی مانده، نه اقتصادی باقی مانده و نه دیگر حتی کسی دارد که بتوان با او مذاکره کرد. اما نتایج نظرسنجیها در آمریکا نشان میدهد این دروغها دستهای خالی او در مقابل ایران را پر نمیکند.
نظرسنجی اوایل شهریورماه «شورای شیکاگو» نشان میدهد تنها دو درصد شهروندان آمریکایی به پیروزی ترامپ در جنگ علیه ایران اهمیت میدهند و حاضرند برای رسیدن به آن هزینه بپردازند و این در حالی است که ۸۵ درصد آنان اعلام کردهاند، جنگ با ایران معیشت آنان را تحت تأثیر قرار داده است. بر اساس این نظرسنجی ۴۳ درصد شهروندان آمریکایی اعلام کردهاند از کاهش بودجه نظامی به نفع معیشت و سلامت حمایت مینمایند. وقتی شورای شیکاگو از شهروندان آمریکایی پرسیده است پنج خطر بزرگ پیش روی آمریکا را برشمرید، ایران یکی از پنج خطر اول ذکر نشده است و این در حالی است که فاسد شدن دولت آمریکا در این نظرسنجی اولین خطر پیش روی کشور آمریکا بیان شده است. ۸۶ درصد شرکتکنندگان در نظرسنجی شورای شیکاگو که سهم طرفداران حزب دموکرات در آن ۹۷ درصد میباشد گفتهاند جنگ با ایران وضع زندگی آنان را بدتر کرده است. ۷۶ درصد گفتهاند جنگ، جایگاه ایران در منطقه و جهان را به نسبت آمریکا افزایش داده است. در پاسخ به این سؤال که جنگ با ایران به هزینهها و پیامدهای آن میارزید یا نه؟
۹۰ درصد دموکراتها و ۶۸ درصد جمهوریخواهان پاسخ منفی دادهاند. جالب این است در پاسخ به این سؤال که برای متقاعد کردن ایران به قبول صلح با دادن چه امتیازی به ایران موافق هستید؟ ۷۰ درصد گفتهاند تحریمهای نفتی ایران را برداریم و صادرات آن را آزاد کنیم.
۵۸ درصد گفتهاند اسرائیل از لبنان عقبنشینی کند در این میان ۷۲ درصد دموکراتها چنین عقیدهای ابراز کردهاند.
هدف این نیست که با نظرسنجی ماه اوت یک مؤسسه معتبر در آمریکا بخواهیم تبیینی قطعی از جامعه دشمن ارائه کنیم. این آمار بیش از همه یک چیز را روشن میکند؛ ترامپ با دروغهای پیدرپی در حال سرپوش گذاشتن بر وضعیت بغرنجی است که جنگ با ایران دامنگیر آمریکا کرده است. جنگ رمضان با این پشتوانه تحلیلی و اطلاعاتی روبهرو بود که ترامپ به موفقیتی بسیار بزرگتر از آنچه در ونزوئلا به آسانی به دست آورد در مواجهه با ایران به دست خواهد آورد. ارتش آمریکا قرار بود با شکست دادن ایران، شرایط خود را بدون جنگ به چین و روسیه تحمیل کند اما حالا برای فقط برونرفت از جنگی که تنها دو درصد شهروندان آمریکایی از آن خشنودند، مستأصل شده و شهروندان آمریکایی به ترامپ توصیه میکنند بخشی از امتیازات مدنظر ایران را به جمهوری اسلامی بده و از جنگ با آن خارج شو!
نتایج این نظرسنجی میگوید مردم آمریکا جنگ با ایران را قبول ندارند اما از چه زمانی به این نظر رسیدهاند؟ نظرسنجیهای روزهای اول جنگ رمضان بیانگر آن بود که لااقل ۶۴ درصد شهروندان آمریکایی از راه انداختن جنگ علیه ایران حمایت میکنند. بدون شک این تغییر فاحش در مورد موضوع واحد، بیانگر یأس عمومی آمریکاییها از پیروزی در جنگ با ایران و ملموس و غیرقابلتحمل شدن فشارهای جنگ بر معیشت آنان میباشد.
نگرانی آمریکا از اثرگذاری جنگ با ایران بر اقتصاد این کشور و در واقع تأثیر تعیینکننده ایران بر روند سیاسی ایالات متحده برای دولت متکبر ترامپ و سیستم رسمی آمریکا هم رسواکننده و هم تهدیدی اساسی به حساب میآید. این بهخصوص برای جامعه سیاسی یهودیزه شده آمریکا بسیار خوارکننده است. این همان آمریکایی است که با یک مشت دلار دولت دکتر محمد مصدق در ایران را برانداخت و مشابه این کار را در نزدیک به ۷۰ کشور دیگر انجام داد. این همان آمریکایی است که سال گذشته نگران اثرگذاری ایران، چین و روسیه در آمریکای لاتین که سند ۲۰۲۶ امنیت ملی آمریکا آن را منطقه انحصاری نفوذ خود میشناسد بود و حالا نگران تأثیر ایران از این سمت دنیا بر روند سیاسی داخل خود آمریکاست! یک زمانی دولت آمریکا برای رفع تهدید شوروی از محیط نزدیک ایالات متحده مانور جنگ داد و با همین مانور شوروی را واداشت تا کلاهکهای اتمی خود را از کوبا جمع کند. حالا در دوردست به جنگی دست زده و نگران پیامد شکست در آن بر وضع سیاسی دولت خود است!
نظرسنجی اوت شورای شیکاگو خیلی حقایق را آشکار کرده است، از جمله اینکه ملت آمریکا از ارتش خود در جنگها حمایت نمیکند و ۴۳ درصد مردم حتی خواستار کاهش بودجه آن هستند. آمریکا با فاصله عمیقی که بین ملیت و نظامیگری در این کشور پیش آمده چگونه میتواند با رقبای خود مواجه شود و چگونه نظامیان نامحبوب را به ادامه حضور در ارتش وادار نماید چه رسد اینکه بخواهد آنان را وارد جنگی با تلفات کند؟ حالا تعجب نمیکنیم که نظامیان عضو ناو هواپیمابر آیزنهاور با تخریب بخش خدمات بهداشتی آن، فرماندهی سنتکام را وادار به قبول خروج این ناو از مهلکه جنگ با ایران کنند.
نظرسنجی مورد اشاره بروندادهای بسیار مهمی هم درباره وضع صهیونیستها و رژیم اسرائیل در جامعه آمریکا دارد. دولت اسرائیل مولود حمایت خاص دولت آمریکا است. ظهور آمریکا بهعنوان قدرتی جهانی با جعل رژیم اسرائیل در فلسطین همزمان است. در این میان هر چند سنگ بنای تأسیس دولت غاصب با خیانت انگلیس به مسلمانان گذاشته شد اما تأسیس این رژیم سه سال پس از آغاز جانمایی آمریکا بهعنوان قدرت جهانی صورت گرفته و بنابراین مولود آمریکاست.
نظرسنجی شیکاگو میگوید حمایت از دولت اسرائیل در جامعه آمریکا به زیر پنجاه درصد رسیده است و این در حالی است که
۷۰ درصد دموکراتها میگویند حمایت از اسرائیل را متوقف کنید. این بحث از ۱۳۵۷ / ۱۹۷۸ بیسابقه است. در سالهای
۷۲ تا ۷۸ میلادی اسرائیل به دلیل جنگهای خونین با کشورهای عربی و فلسطینیها دچار افت موقعیت در جامعه آمریکا گردید اما با قرارداد کمپ دیوید و تغییراتی که در سیاست اسرائیل نسبت به کشورهای عربی ایجاد شد موقعیت اسرائیل در جامعه آمریکا شروع به بهبود کرد. اینک پس از نزدیک به پنج دهه دوباره اقبالها به ادبار بدل شدهاند.
آنچه بیش از هر چیز در نظرسنجی اوت شیکاگو جلب توجه میکند شکل جامعه آمریکاست که دوقطبی مطلق است. اینک جمهوریخواهان و دموکراتها در هیچ موضوعی وحدت نظر ندارند نه در مسائل داخلی و نه در مسائل خارجی و نه حتی در موضوع حیاتی مثل جنگ که با امنیت عمومی شهروندان و موجودیت کشور سر و کار
دارد! پیش از این بسیار شنیدهایم که جامعه صهیونی بهشدت پلاریزه یعنی قطبی شده است آیا وضع در جامعه آمریکا نیز چیزی جز این را نشان میدهد؟
انتخابات آمریکا اینک به نگرانی دولتمردان تبدیل شده است. از دموکراسی بوی استبداد میآید. ترامپ اعلام کرده است «ایلهان عمر» را از کنگره بیرون میاندازد و آن مسلمان دیگر را به کنگره راه نمیدهد. اینک انتخابات در آمریکا چه با هجوم شهروندان آن مواجه گردد وچه با سکوت آنان توأم شود، تهدیدی برای آرامش و امنیت این کشور است.
۵. روزنامه اعتماد
تیتر: راز موفقیت در دیپلماسی
نویسنده: حمید روشنایی
محمدعلی، فروغی سیاستمدار و نخستوزیر دوران پهلوی در خصوص هنر دیپلماسی میگوید: «دیپلماسی هنری است که میتواند ملتی را از پرتگاه نجات دهد یا به آن پرتابش کند». او میافزاید: «دیپلماسی هنر حفظ منافع ملی در میان توفانهای سیاسی است. دیپلمات باید چنان عمل کند که نه تنها امروز کشورش را نجات دهد بلکه آیندگان نیز از نتایج آن بهره ببرند.» این تعریف از دیپلماسی ما را برآن میدارد که به این سوال برسیم، راز موفقیت کسانی که توانستند از دیپلماسی به عنوان ابزاری جهت پیشرفت و نجات کشورشان بهره ببرند، چیست؟
کسانی همچون کیسینجر که چین را به جامعه جهانی وارد کرد و... از چه شیوههایی برای رسیدن به مقصود خود استفاده کردند؟ دیپلماسی صرفا هنر مذاکره کردن و چانه زدن نیست؛ دیپلماسی هنر شناخت قدرت، مدیریت اختلاف، انتخاب زمان مناسب و تبدیل تضاد منافع به توافق است. دیپلمات علاوه بر اینکه باید آراسته به هنرهای بسیاری از جمله خوب صحبت کردن، تسلط به زبان بیگانه، اطلاعات عمومی گسترده و... باشد نیاز به توانمندیهای خاصی دارد تا بتواند از موقعیت خود استفاده بهینه ببرد.
۱- آگاهی به زمان: ورود به مذاکره و دیپلماسی، قبل از هر چیز نیاز به شناخت زمان دارد. یک دیپلمات باید بداند چه زمانی باید وارد صحنه شود و در چه زمان، آن را ترک کند. برای مثال کیسینجر در خصوص مذاکره با چین، زمانی را انتخاب کرد که مطمئن بود پکن نیاز به گفتوگو دارد و آماده پذیرش وی است.
۲- هدف روشن: برای ورود به مذاکره اول باید بدانی که خودت از طرف مقابل چه میخواهی و منافع ملی کشورت چیست؟ موضوعی که قرار است درباره آن مذاکره کنی چه زیر و بمی دارد؟ محدودیت مذاکره در این موضوع تا کجاست؟ و در نهایت چه چیزی باید به دست آید؟
۳- شناخت طرف مقابل: اینکه شما منافع ملی کشورت و خواست خودت را برای مذاکره بدانی، هرچند لازم است اما کافی نیست. بسیاری از مذاکرات موفق نه صرفا به دلیل قدرت چانهزنی دیپلماتها، بلکه به دلیل شناخت عمیق آنها از شخصیت، طرز تفکر، ترسها، انگیزهها و محدودیتهای طرف مقابل شکل گرفتهاند. برای مثال کیسینجر قبل از ورود به چین، از رقابت پکن با مسکو و مشکلات آنها به خوبی آگاه بود، ظرفیت چین را میشناخت، نیاز این کشور برای ورود به جامعه جهانی و کمک امریکا در این راستا را میدانست و... این بود راز برداشتن دیوار چین...
۴-یافتن منافع مشترک: دیپلمات بازیگر پوکر نیست که بخواهد رقبا را شکست بدهد بلکه سعی دارد تعریفی از منافع مشترک ارائه بدهد و سعی در یافتن راهحلی برد-برد نماید. برای همین لازم نیست راهحل کاملی پیدا شود یا اعتمادسازی به نهایت برسد بلکه به دنبال راهکاری میانه است که مورد قبول دو طرف قرار گیرد.
۵- پنهانکاری: یکی از دلایل شکست ترامپ در مذاکرات، آشکار کردن مفاد آن است. او به دلیل شومن یا نمایشگر بودن سعی دارد از موضوعات مذاکرات برای خودش پرستیژ درست کند و همین با منش دیپلماسی تفاوت دارد. میگویند کیسینجر برای آنکه راز ورودش به چین برای مذاکره برملا نشود، به پاکستان رفت و در آنجا اعلام شد که بیمار است و از این طریق، پنهانی وارد پکن شد و زمانی که توافق با مقامات چین قطعی گردید، موضوع را رسانهای کرد.
۶- مستظهر به حمایت: دیپلمات سرباز میانه جنگ در خط مقدم است که برای پیروزی نیاز به حمایت از فرماندهان و پشتیبانی عدوات دارد. کیسینجر برای مذاکره با چین حمایت کامل نیکسون را به دنبال داشت و میدانست که حتی به نتیجه هم نرسد، او از هرگونه اتهامی مبرا خواهد بود. اگر دیپلمات به حمایتهای مسوولان نظام مستظهر نباشد، زبانش الکن و قلمش لرزان است.
نماد موفقیت یک دیپلمات در این است که بتواند کشور خود را از خطرات احتمالی حفظ کند، منافع ملی آن را کسب نماید و جایگاه آن را در مجامع بینالمللی بالا ببرد. برای ساختن چنین دیپلماتی نیاز به حمایت همهجانبه ساختار سیاسی و نظامی کشور از دستگاه دیپلماسی دارد به خصوص در شرایط بحرانی مانند جنگ.
۶. روزنامه شرق
تیتر: از بام میخواند و از در میراند
نویسنده: حمزه نوذری
مدیران و کارشناسان سازمانهای دولتی سمنها و خیریهها را سرزنش میکنند که چرا خدمات شما به افراد جنبه تسکینی دارد و باید از رویکرد اهدای سبد کالا و بستههای غذایی به سمت توانمندسازی تغییر جهت بدهید. طرحهایی را که مبتنی بر توانمندسازی است، گسترش دهید. یعنی راهبرد و خدمات این سازمانها باید بهگونهای باشد که جزئی از فرایند توسعه اجتماعی و اقتصادی باشند. سالهاست که کارشناسان و مدیران دولتی در سخنرانیهایشان سعی دارند سازمانهای مردمنهاد را از تمرکز بر نیازهای بیولوژیکی بازدارند و به اصطلاح آسیبشناسی کنند. دائما این سازمانها را راهنمایی و ارشاد میکنند که ابعاد روانی و اجتماعی انسانها را فراموش نکنید و با دادن سبد کالا، تنپروری نکنید. اما گویی همه مصداق این ضربالمثل باشد که از بام میخواند و از در میراند؛ یعنی فعل و زبانش متفاوت است. دولت که عمل سازمانهای غیردولتی را که مبتنی بر تأمین کالا برای افراد است، سرزنش میکند اما خودش همان کار را انجام میدهد. شاید بزرگترین کار دولت دادن کالابرگ و تهیه بستههای کالایی برای افراد جامعه باشد. دولتی که حمایتگرایی این سازمانها را نقد میکرد که نباید افراد جامعه را به فرهنگ سبد کالایی عادت داد، در شرایط فعلی مهمترین راهبرد خود را حمایت غذایی معرفی میکند. کارشناسانی که خدمات خیریهها و سمنها برای دادن اقلام غذایی را سخت مورد نکوهش قرار میدهند که چنین کاری حس توانمندی، عزت نفس و آزادیخواهی را تحتالشعاع قرار میدهد، خود دستاندرکار آن شدهاند. کارشناسان غیردولتی هم که خدمات این سازمانها را نشاندهنده غفلت از ابعاد روانی-اجتماعی و پیامدش را بازتولید وابستگی تلقی میکردند، در مقابل رویکرد فعلی دولت سکوت کردهاند.
مسئله این نیست که کالابرگ داده شود یا داده نشود؛ مسئله این است که دولت از مسائل اساسی غافل میشود. آیا نباید هشدار داد که نادیدهگرفتن مسائل اساسی توسط دولت، میتواند به نهادینهشدن فقر منجر شود؟
نباید تمرکز اصلی دولت را که اعلام میکند تلاش ما برای بقای افراد است، نقد کرد؟ اقدامات دولت واکنشی است به سیاستهای نادرست خود. با کالابرگ افراد زنده میمانند اما زندگی نمیکنند.
تهیه بستههای معیشتی و ارزاقی و تأمین موقت نیازها چاره کار نیست؛ باید چارهاندیشی اساسی کرد. رویکرد فعلی دولت باعث میشود که از مأموریتهای ساختاری خود مانند آموزش باکیفیت و برابر، فراهمکردن شرایط اشتغال شایسته و ارتقای سلامت روانی-اجتماعی فاصله بگیرد. در این وضعیت، بخش عمده منابع و انرژی سازمانهای دولتی به سمت مدیریت پیامدهای روزمره فقر (نظیر توزیع بستههای غذایی) هدایت میشود. پیامد تداوم این الگو آن است که دولت خواسته یا ناخواسته، به جای فراهمکردن بستری برای توسعه، ثبات اقتصادی و کنترل تورم، در حالتی از مدیریت دفعالوقتی فقر متوقف میشود؛ امری که با کاهش پویایی اجتماعی، میتواند زمینهساز استمرار و بازتولید وابستگی در میان اقشار مختلف باشد.
در شرایط بحرانهای اقتصاد کلان، توان و تمرکز دولت به سمت راحتترین راهبرد هدایت شده است؛ یعنی تأمین برخی کالاها برای افراد جامعه. محدودشدن دولت و همچنین نهادهای مدنی به ارائه خدمات تسکینی، میتواند پتانسیل و ظرفیت ایجاد تغییرات ساختاری را خنثی کند و مفاهیمی مانند توسعه و توسعه اجتماعی در جامعه مفاهیمی لوکس تلقی شوند. دولتها از بام نغمه شیرین توسعه و پیشرفت میخوانند، اما در عمل چنین مفاهیمی را از در میرانند.
۷. روزنامه ایران
تیتر: شکاف راهبردی «سرمایه انسانی»
نویسنده: سیدرضا راستیالحسینی
در ادبیات مدیریت ریسک در صنعت شبکه مالی کشور، همواره از «ریسک شهرت» به عنوان یکی از هولناکترین مخاطرات یاد میشود، چراکه این تهدیدی است که میتواند ظرف چند دقیقه، دههها اعتماد عمومی را فروبریزد. تمامی مؤسسات فعال در این شبکه برای مهار این ریسک، اعتبار کلانی صرف دپارتمانهای روابط عمومی، واحدهای حقوقی و سامانههای نظارت بر رسانه و سایر هزینهها میکنند. اما در این هیاهوی مراقبت از تصویر بیرونی، یک نقطه کور راهبردی وجود دارد که اغلب نادیده گرفته میشود؛ «ریسک نیروی انسانی» که نه تنها رقیب، بلکه در واقع موتور محرک یا مخرب ریسک شهرت است.
بسیاری از مدیران، مدیریت ریسک نیروی انسانی را در حصار «دستورالعملهای اخلاق حرفهای» و بخشنامههای خشک اداری محبوس کردهاند. این نگاه تقلیلگرایانه، باعث شده که مقوله پیچیده و حیاتی رفتار سازمانی به مجموعهای از تعهدات اخلاقی کاغذی تبدیل شود که گویی با امضای یک فرم و پرسشنامه محقق میشود. اما واقعیت این است که در فضای فعالیتهای مالی مدرن، هر کارمند نه یک مجری ساده دستورات، بلکه یک نقطه اتصال است که میتواند شبکه مالی کشور را به قلههای اعتبار برساند یا با یک خطای محاسباتی یا رفتاری، آن را به فرود ذلت بکشاند.
تفاوت بنیادین در نگاه سنتی و نگاه راهبردی به ریسک انسانی در همینجا نهفته است. در رویکرد سنتی، انسانها هزینه یا فاکتور ریسک تلقی میشوند که باید با کنترلهای سفت و سخت، محدود شوند. اما در نگاه راهبردی، نیروی انسانی کانون ریسک و فرصت است. ما در شبکه مالی کشور با کسانی سروکار داریم که در لحظات حساس، تصمیمات فنی و عملیاتی اتخاذ میکنند. اگر فرهنگ سازمانی و سلامت روان فردی این افراد در تراز درستی نباشد، هیچ نرمافزار امنیتی یا دستورالعمل انطباق و پایبندی نمیتواند جلوی بروز فاجعه شهرتی را بگیرد. برای مدیریت واقعی این ریسک، باید نگاه تکبعدی به کنترل مستقیم کارمند را به پرورش و نگهداشت ذینفع سازمانی تغییر دهیم. معضل اصلی اینجاست که به دنبال شایستهسالاری و عدالتمحوری در کتابها و متون تئوریک هستیم. اما در عمل، بسیاری از مؤسسات شبکه مالی کشور در غربالگری ورود سرمایه انسانی، تنها به مهارتهای سخت و سوابق تحصیلی بسنده میکنند. موضوع عدالت سازمانی از آنجا شروع نمیشود که فرد استخدام شده چه عملکردی دارد؛ بلکه از لحظهای آغاز میشود که او در مسیر زندگی خود، از مکتب خانواده، نظام آموزشی و سپس فضای کار عبور میکند.
ما در شبکه مالی کشور، ورودیهایمان را نقد نمیکنیم. سیستمی که فردی را با ناهنجاریهای شخصیتی یا گسستهای اخلاقی جذب میکند، نباید انتظار داشته باشد که با چاپ جزوههای منشور اخلاقی، او را به سربازی وفادار تبدیل کند. عدالتمحوری باید از فرآیند جذب شروع شود و در طول مسیر شغلی فرد، به عنوان یک پروتکل پیوسته جریان یابد. وقتی فرد احساس کند در سازمان نادیده گرفته شده یا در چرخدندههای بوروکراسی ناعادلانه خرد میشود، به صورت ناخودآگاه، انگیزه برای محافظت از شهرت شبکه مالی کشور در او فروکش میکند. در واقع، بسیاری از ریسکهای شهرت که ما در بیرون شاهد هستیم، در حقیقت تلافی کارکنانی است که از درون سازمان دچار ناامیدی شدهاند.
باید بپذیریم که امور مالی، بهویژه در سطوح میانی و عملیاتی، حرفهای بهشدت تنشزاست. تحلیل دقیق دادهها و مدیریت ریسکهای اعتباری نیازمند سلامت روان و ثبات شخصیت است. اگر نظام مالی ما فقط به عملکرد عددی یا همان شاخصهای کلیدی عملکرد کارمند اهمیت بدهد و نسبت به وضعیت سلامت روان و کرامت فردی او بیتفاوت باشد، عملاً خود را در معرض مخاطرات جدی قرار داده است. فردی که در سازمان خود احساس عدالت نکند، ناگزیر است که در مواجهه با مشتری یا در فرآیندهای مالی، به جای منافع شبکه مالی کشور، به دنبال راهکارهای شخصی برای بقا یا انتقامجویی باشد. اینجاست که خلأهای اخلاقی و فردی در سیستم نفوذ کرده و ریشه اعتماد مشتری را میخشکانند.
مدیران ارشد باید این پارادایم را بپذیرند که ریسک شهرت، بیرونی نیست و محصول جانبی رفتارهای درونی است. اگر کارمندان شما، سفیران برند شما نیستند، دلیلی ندارد که مشتریان، وفاداران برند (نام و نشان) شما باشند. برای حل این معضل، باید مدل مدیریت سرمایه انسانی از نظارت پلیسی به سمت مدیریت جامع سلامت سازمانی تغییر مسیر دهد. این تغییر مسیر نیازمند بازنگری در ساختار ارزیابی عملکرد است. به گونهای که پارامترهای سلامت رفتاری و سطح تعهد اخلاقی، در کنار شاخصهای عملکردی مالی قرار بگیرند و وزن بالایی داشته باشند.
در نهایت، شبکه مالی کشور باید از مرحله نوشتن منشورهای اخلاقی ویترینی عبور کند. عدالتمحوری، نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه یک سیستم مهندسیشده است که باید در لایههای ورود، آموزش، ارتقا و حتی خروج کارمند تعبیه شود. اگر مؤسسه یا هر مدیری نتواند برای فرد ارزش قائل شود، فرد نیز دلیلی نخواهد دید که از ارزشهای کلی شبکه مالی کشور در برابر مخاطرات شهرت دفاع کند. این همان نقطهای است که بسیاری از مؤسسات مالی موفق دنیا، با سرمایهگذاری روی زیرساختهای سلامت فردی و خانواده کارکنان و سایر شاخصهای کلیدی، توانستهاند ریسکهای خود را به حداقل برسانند. وقت آن است که ما نیز باور کنیم امنترین و مطمئنترین سپر دفاعی ما، نه در نرمافزارهای پیشرفته، بلکه در انگیزه و سلامت روان تکتک کارکنان نهفته است.
۸. روزنامه آرمان ملی
تیتر: مواجهه ایران با کشورهای منطقه و آمریکا
نویسنده: علی بیگدلی
برخی منابع از سفر یک هیأت بلندپایه اماراتی به ایران خبر داده دادهاند که البته هنوز صحت و سقم این خبر چندان مشخص نیست، اما آنچه مسلم است اگر هم این سفر انجام شود موضع اماراتیها در قبال ایران این خواهد بود که هزینههای وارده به ایران در جنگ را متقبل شوند تا اگر احتمالا جنگ دیگری در گرفت ایران این همسایه خود را مورد هدف قرار ندهد.
از طرفی شاید این انتظار از طرف سایر شیخ نشینهای خلیج فارس نیز مطرح شود چرا که دیگر توان حملات از سوی ایران را ندارند و از سویی نسبت به آمریکا و حمایتهایش نیز ناامید شدهاند. همانطور که عربستان سعودی ناامید شده است؛ بنابراین نوعی رضایتی بین این کشورها به وجود آمده که گرایش بیشتری نسبت به ایران بیشتر پیدا کنند که در جنگ گرفتار نشوند.
البته بستگی به این دارد که چه میزانی از حمله مطرح باشد. به نظر میرسد قبل از انتخابات میاندورهای کنگره آمریکاییها دست به حمله به ایران الان وضع ترامپ و حزب جمهوریخواه بسیار بد است و آنطور که گفته میشود ۶۵ درصد از آراء برای مجلس نمایندگان از آن دموکراتها خواهد بود.
در مورد مجلس سنا هم گفته میشود پیروز ۵۶ کرسی از ۱۰۰ کرسی اعضای سنا نیز دموکراتها خواهند بود. اگر اینگونه شود و یا حتی اگر فقط مجلس نمایندگان در اختیار دموکراتها باشد وضع ترامپ سختتر از این خواهد شد. چرا که بودجه در اختیار مجلس نمایندگان است. اگر ترامپ در انتخابات با شکست در هر دو مجلس نمایندگان و سنا مواجه شود برای حزب جمهوریخواه نیز برای سالهای متمادی بسیار بد خواهد بود.
ار طرف دیگر آمریکا دچار کمبود انرژی است و قیمت انرژی و نفت بالاتر رفته و به ۱۱۱ دلار رسیده و این نقطه ضعفهایی برای ترامپ است و تصور نمیشود که با این شرایط وی بخواهد قبل از انتخابات دست به حمله نظامی به ایران بزند. البته در مورد اسرائیل شرایط فرق میکند و شهرکنشینیهایی مورد اعتراض همه کشورهای اروپایی قرار گرفت موجب استقبال یهودیان ارتدکس از نتانیاهو شده و در عین تعجب میزان محبوبیت وی بالاتر رفته است.
در حالی که امیدوار بودیم نتانیاهو انتخاب نشود و خشونت و وحشیگری به پایان برسد. با این حال اگر بتوانیم با آمریکاییها کنار بیاییم حتی پیروزی نتانیاهو در انتخابات پیش رو نیز کاری از پیش نخواهد برد.
با توجه به اینکه روابطش با ترامپ و آمریکا بسیار سرد شده و در مجمع عمومی سازمان ملل نیز فقط چند روز ماند و ترامپ او را به حضور نپذیرفت؛ لذا میتوان این را سرمایه قلمداد کرد و وارد مسیر تعامل شد که دیگر جنگی در نگیرد. الان میتوان با توجه به شرایط و موقعیت از موضع برتر به سمت مذاکره یا توافق رفت.
چرا که اگر نتیجه انتخابات میاندورهای آمریکا هر چه باشد ممکن است ترامپ بعد از انتخابات دست به یک سیاست انتقامجویانه بزند؛ بنابراین باید هم از جهت نزدیکی و اعتبار گستردهتر با شیخنشینها و هم با یک انعطاف پذیری بیشتری تلاش کنیم از نقاط اختلاف کاسته و بر نقاط مشترک تاکید کنیم.
مطالب مرتبط
