
احمد را میشناختم. سالها همکار بودیم. نوجوانی که از چاپخانههای ظهیراسلام به دنیای گرافیک مطبوعاتی پا گذاشته بود و از همان ابتدا، چشمی تیز و دستی خلاق داشت. روزها گرافیک کار میکرد و شبها کارآموز تئاتر بود؛ با روزنامهنگاری نان درمیآورد تا با تئاتر زندگی کند. با پشتکاری کمنظیر، به آرزوی دیرینهاش رسید: بازیگر تئاتر شد. وقتی موفق شد، در شبکههای اجتماعی موفقیتش را به پدر آسمانیش تقدیم کرد. آن پست، آخرین پستش بود.
احمد در هجدهم دی «ابدی» شد؛ وقتی مثل بسیاری از همنسلانش به خیابان آمد. اعتراض او اما تنها به گرانی نبود. او به «نداشتن آینده» اعتراض داشت.
برخی میپندارند خیزش او و امثال او، عصیانِ نسلِ «تنآسا» و رفاهطلبی است که طاقت کمشدن لقمهاش را ندارد. اما احمد و همنوعانش دقیقاً نقطهٔ مقابل این تصویرند. آنان نسلی سختکوش و آرزومندند که سالهاست میدوند، اما مسیر به مقصد نمیرسد، یا آنچه با جانکندن به دست میآورند، به باد میرود. طلبِ آنان نه لقمهای آماده، که فرصتی برابر برای ساختن لقمهای شرافتمندانه است. میخواهند وقتی از خواب برمیخیزند، قواعد بازی یکشبه به هم نریخته باشد. پیمایشهای رسمی نیز از «بیافقی» این نسل میگویند؛ نسلی که تورم مزمن، دسترسی به کوچکترین آرزوهای دیروز را برایش به رؤیا تبدیل کرده؛ نسلی که از تبعیض و رانت خسته است و احساس میکند دیده نمیشود.
داغ احمد برایم از این رو عمیقتر بود که زندگی کوتاه و پرتلاشش، در یک آن پیش چشمانم رژه رفت. یادم افتاد در روزهای جنگ دوازدهروزه، وقتی همکارانش در بحبوحه درگیری به کمک نیاز داشتند، او با وجود همه مشغلهها، زیر آتش موشک و پهپاد ماند و بیچشمداشت طرح زد.
احمد امروز در میان ما نیست؛ مثل خیلیهای دیگر. او چیز زیادی نمیخواست، جز لقمهای از زندگی.
مطالب مرتبط

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

