بهروز در شهرک صنعتی شمسآباد قم کارخانه داشت. تلاشش این بود که هم چرخ زندگی خودش را بچرخاند، هم چرخ مملکت را — در حد توانش. دستی هم در خبر داشت و به قول خودش، هر روز «چرخی در خبر» میزد.
یک بار که چشمش روی خبر یک خبرگزاری خارجی افتاد، مکث کرد: «اعزام انسان به ماه به دلیل نقص فنی عقب افتاد.» انگار با صفحه گفتوگو میکرد: «پنجاه سال پیش چطور رفتید؟ با آن کامپیوترهای اولیه... حالا با این همه فناوری... حتماً یه چیزی در میونه.»
چرخید و رسید به تیتر یک خبرگزاری داخلی: نقل از مدیرعامل توانیر: «این قول را به مردم میدهیم که محدودیتهای برقی در سالهای پیش رو کم و کمتر شود.»
ناگهان، گویی برق ذهنش قطع و وصل شد. طنز تلخ موقعیت مثل صاعقه به او زد: «من دارم سر ناسا غر میزنم که چرا نمیتواند دوباره انسان به ماه بفرستد، در حالی که توانیر ما نمیتواند برق پایدار تحویل دهد. هر دو هم دولتیاند!»
اما این بار، غرولند درجا متوقف نشد. یک فکر عمیقتر، آرام و بیرحم جای آن را گرفت: «این دو تا، اصلا در یک لیگ بازی میکنند؟»
در یک سو، ناسا بود: بازیگری در لیگ «رقابت با مرزهای علم و طبیعت». قواعدش سخت ولی شفاف بود: فیزیک، بودجهای که باید در معرض دید کنگره باشد، و رقابت با زمان و دیگر ابرقدرتها. شکست در آن لیگ، شکست در برابر کهکشان بود.
در سوی دیگر، توانیر بود: بازیگری در لیگ «توزیع رفاه، یارانه و آرامش اجتماعی». قواعدش نانوشته، متغیر و گاه متناقض بود: قیمتگذاری دستوری، پروژههای تحمیلی، اولویتهای سیاسی. شکست در آن لیگ، شکست در برابر کمبود منابع و معادلات قدرت بود.
او داشت عملکرد یک مسابقهده دو المپیک را با عملکرد یک ادارهٔ آبوبرق مقایسه میکرد. یکی برای شکستن رکوردها طراحی شده بود، دیگری برای مدیریت کمبودها.
این کشف، پرسش اصلی ذهنش را برای همیشه تغییر داد. دیگر «چرا توانیر مثل ناسا کارآمد نیست؟» یک سؤال کودکانه به نظر میرسید. پرسش واقعی این بود: «چطور میتوان در وسط بازیای که قواعدش را تو ننوشتهای، دوام آورد و برنده شد؟»
جواب، بازگشت به اصل اقتصاد بود: کاهش هزینه و افزایش انعطاف. او دیگر منتظر یک ناجی از آسمان (یا از ساختمان وزارتخانه) نبود. راهحل، روی سقف خود کارخانه و در برنامهریزی خودش خوابیده بود. اگر شبکهٔ ملی، در بازی خودش گرفتار است و نمیتواند یک کالای باکیفیت تحویل دهد، او باید سهم خرید از این کالای بیکیفیت را کم کند.
خودکارش را برداشت و روی پشت قبض برق شروع به نوشتن کرد: هزینهٔ واقعی هر کیلووات فقط رقم روی قبض نبود. هزینه دستگاههای معطل، مواد اولیهٔ ضایعشده، جریمهٔ تأخیر، و از همه گرانتر، اعتبار ازدسترفته. وقتی عدد نهایی را تخمین زد، نفسش در سینه حبس شد. این رقم، سرمایهگذاری روی چند پنل خورشیدی را نه یک هزینه، که یک ناجی اقتصادی نشان میداد.
لبخند تلخ اولیه، حالا به خطی مصمم روی لبش تبدیل شده بود. او دیگر نامه به مدیران توانیر نمینوشت. به جایش، شروع به نوشتن کرد: «طرح کاهش آسیبپذیری انرژی: راهبرد عملیاتی برای بقا در بازیای با قواعد شکسته». مشکلات قدیمی، در این طرح جدید به زبان «ریسکهای کمیشده» و «راهحلهای فنی-اقتصادی» ترجمه شده بودند.
درسی که گرفت این بود: نمیتوان از بازیکن لیگ دوم، انتظار عملکرد قهرمان لیگ اول را داشت. هوشمندی یک مدیر، در تشخیص این تفاوت و بازی کردن هوشمندانه در زمین خودش است و گاهی هوشمندانهترین حرکت، ساختن زمین تمرین خصوصیات است.
چرخ زندگی و کارخانه را شاید نتوان تنها با برق شبکه چرخاند، اما میشد با ترکیب هوشمندانه کمتر مصرف کردن از شبکه، بیشتر مدیریت کردن درون کارخانه و بخشی هم خودت تولید کردن از توقف کامل آن جلوگیری کرد. این، فرمول جدید او برای چرخاندن چرخ، در زمین خودش بود.