دوشنبه 20 بهمن 1404 شمسی /2/9/2026 1:18:52 PM

چن گوانگ‌فو، دهقانی در استان آن‌هوئی، سال‌های جوانی‌اش را زیر سایه کمون‌های مائو و شعارهایی گذراند که سهمی از نان برایش نداشت. زمین و محصول مال او نبود و قحطی را با نام «سختی موقت» تحمل می‌کرد. ترس و سکوت بخشی از زندگی روزمره‌اش شده بود
زندگی یک دهقان در دو چین؛شعارهایی که نان نشد
چن گوانگ‌فو دهقانی بود در روستاهای استان آن‌هوئی، جایی که زمین همیشه بیشتر از آدم‌ها حرف می‌زد و دولت دورتر از آسمان نبود. او در سال‌هایی بزرگ شد که عکس مائو همه‌جا بود؛ روی دیوار مدرسه، کنار انبار غله، بالای سکوت مردم. مائو برای چن یک تصویر بود، نه یک صدا. صدایی که چن می‌شناخت، صدای شکم خالی بود.
در دوره کمون‌ها، زمین مال او نبود، محصول هم. کار می‌کرد، اما چیزی به نام «سهم» همیشه با تصمیمی بالاتر از سرش تغییر می‌کرد. شب‌ها، وقتی خسته از شالیزار برمی‌گشت، در دلش به آرمان‌ها بد و بیراه می‌گفت. آرمان‌هایی که قرار بود انسان نو بسازند، اما فقط گرسنگی را عادلانه تقسیم کرده بودند. این حرف‌ها فقط در دلش بود؛ روستا یاد گرفته بود بعضی فکرها اگر از دهان بیرون بیاید، با صدای تیراندازی جواب داده می‌شود.
سال‌های قحطی که آمد، کسی اسمش را قحطی نگذاشت. گفتند سختی موقت است. برای چن، «موقت» یعنی سال‌هایی که بچه‌ها زودتر می‌خوابیدند تا نفهمند شام کم است. او تیراندازی ندیده بود، اما صدایش را شنیده بود؛ دور، کوتاه، کافی. همان صدا یادآوری می‌کرد که آینده را باید دوست داشت، حتی اگر حالا دوست‌داشتنی نیست.
وقتی مائو مرد، چن انتظار معجزه نداشت. رهبرها می‌رفتند، زمین می‌ماند و دهقان. اما با آمدن دِنگ شیائوپینگ، تغییر آرام شروع شد؛ نه با پوستر، نه با شعار. فقط گفتند اگر بیشتر بکارد، بیشتر نگه می‌دارد. جمله‌ای ساده، آن‌قدر ساده که اول باورش نکرد.
اولین سال، محصولش بیشتر شد. دومین سال، چیزی اضافه ماند. بعد مرغ به خانه آمد، بعد دوچرخه، بعد رادیویی که دیگر فقط شعار پخش نمی‌کرد. بچه‌هایش فهمیدند می‌شود برای کار به شهر رفت و برگشت. می‌شود پول فرستاد. می‌شود زنده ماند بدون اینکه هر روز از آینده حرف بزنند.
چن دید که آرمان‌ها بی‌سروصدا عوض شده‌اند. کسی نگفت قبلی‌ها اشتباه بود. فقط گفتند فقیر بودن افتخار نیست. بعضی‌ها زودتر ثروتمند شدند؛ چن ثروتمند نشد، اما دیگر گرسنه نبود. همین برایش کافی بود.
حالا که پیر شده، گذشته‌اش گذشته خوبی نیست. پر از صف، سکوت و صدای تیراندازی که از دور می‌آمد. اما آینده بچه‌هایش، حداقل، قابل تحمل است. رفاه دارند. انتخاب دارند. شب‌ها وقتی می‌خوابند، صدایی نمی‌آید که یادشان بیاورد چه چیزی را نباید گفت.
چن گوانگ‌فو هنوز دهقان است. هنوز هم به آرمان‌ها اعتماد ندارد. اما می‌داند اگر گذشته خوبی نداشته باشی، شاید آینده‌ات مجبور نباشد همان‌قدر سخت باشد. بعضی تغییرها بی‌نام می‌آیند، بی‌پرچم می‌مانند، اما زندگی را، بی‌سروصدا، جلو می‌برند.


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0

نظرات کاربران

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

آخرین عناوین