
اما چیزی که اینجا شنیده شد، فراتر از یک مشاورهی دوستانه بود؛ یک اعلامِ ورشکستگیِ روانیِ جمعی بود که در لباسِ یک تردیدِ شخصی ظاهر شده بود.
مکالمهای که بهانهی این گزارش شد:خسرو با تعجب لیوانِ قهوه را زمین میگذارد و میپرسد: «بابک، بیمهات خوب است، پولِ جراحی را داری، بهترین جراح را هم داری. این همه راه را آمدهای تا لبِ اتاق عمل، اما حالا که عمل فرداست، میگویی تردید داری؟ مگر نمیگفتی دردِ قفسهی سینه امانت را بریده؟»
بابک اما عصبی نیست. با خونسردیِ یک حسابدارِ خبره، جواب میدهد: «خسرو، بگذار یک سوال اقتصادی ازت بپرسم. من برای تعویضِ دریچهی قلبم، باید سه ماه نقاهت کنم، شغلم را به خطر بیندازم، و کلی انرژیِ عصبی خرج کنم. خب، بعدش چی؟ بعدش برمیگردم به همین خیابانهایی که نفسکشیدن در آنها خودش یک بیماریِ تازه است. برمیگردم به بازاری که قیمتِ داروهایِ پس از عمل، هر ماه یک عددِ جدید میخورد. برمیگردم به خبرهایی که آنقدر ضربانِ قلبِ سالم را تند میکنند که انگار اصلاً عمل نکردهام.»
خسرو میخواهد حرفش را قطع کند که بابک ادامه میدهد: «راستش را بخواهی، نمیترسم از مرگ زیر تیغ. از بیهودگیِ زندگیِ بعد از تیغ میترسم. اگر فردا قرار باشد با همان تورم، همان آلودگی، همان آیندهی مبهم روبهرو شوم، این عمل چه «بازدهی» دارد؟ من دیگر خستهام از اینکه برای جاودانگیِ یک بدن، در جامعهای سرمایهگذاری کنم که خودش نمیخواهد سالم بماند.»
نرخ تنزیل اینده ایرانیان
بابک دچار «افسردگیِ بالینی» نیست؛ او یک شهروندِ هوشیار است که ناخودآگاه یک تحلیلِ هزینه-فایده کرده است. در اقتصادِ رفتاری، وقتی «نرخِ تنزیلِ آینده» به خاطر شوکهای مکررِ بیرونی (اقتصادی، اجتماعی، زیستمحیطی) به شدت بالا میرود، انسان بهطورِ عقلایی از سرمایهگذاری روی پروژههای بلندمدت - حتی پروژهی حیاتِ خودش - دست میکشد.
اما ناگهان، خسرو که تا این لحظه نقشِ «محققِ عقلانی» را بازی میکرد، مکثی میکند و رو به دوستش میگوید: «میدانی بابک، چند روز پیش خودم داشتم به بیمهی عمر فکر میکردم. گفتم برای چه کسی پول بگذارم؟ برای بچهای که نمیدانم در این اوضاع فردایِ او چه میشود؟ راست میگویی؛ این فقط قلبِ تو نیست که ایستاده، نبضِ کلِ ما یک جورایی خفه شده است.»
و این سوالِ خسرو، کلیدِ اصلیِ گزارش است. مسئله، بابک نیست؛ مسئله، زیستبُنی است که انگیزهی تپیدن را از یک قلبِ سالم هم میگیرد.
رکود سرمایه گذاری روی اینده
بابک در پایانِ این گفتوگو، هنوز قلم را برای امضای رضایتنامه برنداشته است. اما او دیگر یک بیمارِ مردد نیست؛ او به یک شاخصِ اقتصادی-اجتماعی تبدیل شده است. جامعهای که نتواند برای شهروندانش یک «چشماندازِ حداقلیِ قابلِ پیشبینی» ترسیم کند، با پدیدهای روبهرو میشود که فراتر از آمارِ خودکشی یا مهاجرت است: «رکودِ سرمایهگذاری روی ادامهی حیات».
بحرانِ انگیزه در ایران، تنها به بازارِ کار و تولید محدود نیست. به عمقِ رگهای قلبِ شهروندانش هم رسوخ کرده است. جایی که مردم میپرسند «چقدر بجنگم؟» و پاسخ این است: تا وقتی که جایزهی جنگیدن، فقط «بقا» باشد و نه «زندگی»، تردیدِ بابک، هوشمندانهترین واکنشِ ممکن به یک محیطِ بیمارِ کلان است. نه بابک، که جامعهی ما به احیایِ قلبیِ فوری نیاز دارد؛ نه برای تپشِ ماهیچهایِ قلب، که برای تپشِ دوبارهی امید.
مطالب مرتبط

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

