
علی میگوید خودش انتخاب کرده که این سبک زندگی را داشته باشد، اما حالا مشکلش این است که با این درآمد، زندگی سپری نمیشود. یکی از دوستانش که همکار اوست، پیشش مینالید که حقوقش تا آخر ماه دوام نمیآورد. علی به او گفت: «تو یک مشکل داری که زندگیات به آخر ماه نمیرسد. من علاوه بر این، با روزها و وسوسههایی زندگی میکنم که هر لحظه در سرم میچرخند. به حقوق کارمندی قانعم، اما الان نمیصرفد. آنطرف، جلوی چشمم میلیاردها تومان پول جابهجا میشود و باید امانتدار باشم. نباید وسوسه شوم…»
آنچه علی هر روز تجربه میکند، نوعی فاصلهٔ شناختی مزمن است: ذهنی که هر روز با ارقامی درگیر میشود که هیچ نسبتی با واقعیت کیف پولش ندارند. این تکرار روزانه — دیدن، شمردن، امضا زدن پای اعداد کلان، و بعد رفتن به خانه با حقوقی که تا آخر ماه هم بند نمیآید — چیزی نیست که با «قناعت» بهتنهایی قابل مدیریت باشد. قناعت یک فضیلت فردی است، اما وقتی نهاد بهجای اصلاح این فاصله، همهٔ بار را روی دوش فضیلت فردی کارمندش میگذارد، عملاً دارد ریسک نهادی خودش را به تن خستهترین حلقهٔ زنجیره حواله میدهد.
در بسیاری از نظامهای اداری کشورهایی با فساد اداری پایینتر، منطق متفاوت است: کارمندی که با ارقام کلان یا تصمیمات حساس سر و کار دارد، معمولاً حقوقی میگیرد که او را از دایرهٔ وسوسهٔ روزمره خارج میکند، در کنار نظارت سختگیرانه، چرخش شغلی، و شفافیت مالی. این نه از سرِ سخاوت، که یک محاسبهٔ ریسک است: نگهداشتن یک کارمند تأمینشده و پاسخگو، ارزانتر از هزینهٔ فسادی است که از دل یک کارمند فرسوده و کمدرآمد بیرون میزند.
علی میگوید خودش این مسیر را انتخاب کرده. شاید. اما وقتی سیستم فقط از او انتظار امانتداری دارد و هیچ تعهدی برای تأمینش نمیدهد، این «انتخاب» دارد هر روز گرانتر تمام میشود.
امروز علی هنوز پشت همان میز نشسته، هنوز امضا میکند، هنوز میگوید «قانعم». اما هیچکس نمیداند این جمله تا کِی دوام میآورد — و مهمتر، هیچکس نمیپرسد.
مطالب مرتبط

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

