کیسههای پلاستیکی را یکییکی بلند میکرد، مثل یک کارآگاه بازنشسته که دنبال گرانبهاترین نشانهست: بستهای با وزن ۹۹۰ گرم، ۹۵۰، حتی ۹۰۰. اما همه بالای هزار گرم بودند. یک کیلو و دویست، یک کیلو و چهارصد، یک کیلو و پنجاه.
فروشنده که پشت ویترین ایستاده بود، با خجالت نگاهش میکرد. سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: «مادر... بستهها بالاتر از یک کیلو است. زیر یک کیلو نداریم..»
پیرزن اما از تلاش دست نمیکشید. انگار اگر همین یک بار پیدا کند، یعنی هنوز چیزی در این بازار بیرحم برای او مانده است.
پشت این صحنه چه میگذرد؟
قیمتها در بازار شتاب گرفته است. نه شتابی که بشود با چانه زدن جلویش را گرفت، نه شتابی که بشود تا هفته دیگر صبر کرد. شتابی که هر روز صبح، پشت ویترین فروشگاهها، روی پوسترهای تخفیف، توی قبضهای برق و گاز خودش را نشان میدهد.
آمارهای رسمی هم این را تأیید میکند. گزارش بانک مرکزی میگوید: متوسط تغییر قیمتها — همان نرخ تورم — در دو ماه ابتدایی سال، هفت و نیم درصد شده است. دقیقتر بگوییم: در فروردین ۷ درصد، در اردیبهشت ۸.۵ درصد. میانگینش میشود همان ۷.۷۵ درصد. برای خوراکیها اما این عدد بالاتر است؛ گاهی دو برابر.
پیشبینی پایان سال؛ هشدار کارشناسی
اگر همین وضعیت پرتنش و بدون جنگ تمامعیار ادامه پیدا کند، نرخ تورم نقطهبهنقطه در پایان سال ۱۴۰۵ میتواند به ۱۴۴.۷ درصد برسد. یعنی چیزی که امروز ۱۰۰ هزار تومان است، اسفند ۱۴۰۵ میشود ۲۴۴ هزار و ۷۰۰ تومان. یعنی همان بسته مرغ یک کیلویی که امروز ۳۸۴ هزار تومان است، تا پایان سال از مرز ۹۴۰ هزار تومان عبور میکند.
کارشناسان اقتصادی هشدار میدهند: «تداوم نرخ میانگین ماهانه ۷.۷ درصدی، حتی بدون وقوع جنگ، اقتصاد خانوار را با یک شوک بیسابقه مواجه خواهد کرد. قدرت خرید طبقات متوسط و پایین تا پایان سال بیش از ۵۹ درصد کاهش مییابد.»
این هشدار را جدی بگیرید: کشور درگیر جنگ نظامی نیست، اما معیشت شهروندان در خط مقدم نبردی بیصدا و فرسایشی قرار دارد. تورم بدون شلیک یک گلوله، دارد خانهها را خالی میکند.
تقصیر کیست؟
بعضی میگویند پس از حذف ارز ترجیحی، این تورم رخ داده. بعضی نشانه را به سمت جنگ و محاصره بردهاند. بعضی هم میگویند هر دو دلیل درست است — اما برای یک مادر، یک پدر، یک پیرزن در فروشگاه زنجیرهای، فرق چندانی ندارد. کسی که دارد خفه میشود، دنبال اسم قاتل نمیگردد؛ دنبال یک نفس تازه میگردد.
برای خانوار ایرانی، هر دلیلی که درست باشد، یک نتیجه بیشتر ندارد: قوت و قدرت خریدشان ته کشیده است.
درآمدها دیگر کفاف هزینه را نمیدهد. حقوق ماهانه ناگهان تبدیل میشود به پول یک هفته اجاره. یارانه نقدی و حمایتهای دولتی، ناکافی است — مثل برف در تموز، اول صبح میبارد و تا ظهر آب میشود، بدون اینکه اثری از خودش بگذارد.
آنها چه میخواهند؟
آنها دنبال یک زندگی عادی هستند. نه تورم صفر، نه وفور نعمت. فقط یک ثبات کوچک: نوسانهای قیمتی کم باشد، خرج و دخل با هم بخواند، ماه بعد شبیه ماه قبل باشد.
اما پیشبینیها میگوید: تا وقتی چرخ اقتصاد روی همین پاشنه میچرخد، زندگی عادی هم محال است.
پیرزن هنوز ایستاده بود. دست آخر، یک بسته یک کیلو و ۲۰۰ گرمی را برداشت. نگاهش به برچسب قیمت افتاد:.اه عمیقی کشید و رفت سمت صندوق.
فروشنده دوباره سرش را پایین انداخت. نه از خجالت، که از این بیچارگی مشترک.
این داستان، روایت آمارهاست. آمارهایی که پشت هر کدام از آنها، یک پیرزن، یک فروشنده خجالتزده، و یک کشور خسته از نفسهای گران ایستاده است. هشدار کارشناسان را جدی بگیریم؛ شاید بشود جلوی ۱۴۴.۷ درصد را گرفت.