مادرش ۴۶ سال دارد. پزشک برایش دارویی نوشته بود که باید هر هشت ساعت یکبار مصرف میشد. اما دارو کمیاب شده بود. هر بار که از یک داروخانه به داروخانه بعدی میرفتند، جواب تقریباً یکی بود؛ «موجود نیست.»
دختر حساب کرد اگر دارو را سه نوبت مصرف کنند، چند روز بیشتر دوام نمیآورد. تصمیم سختی گرفت؛ مصرف روزانه را از سه دوز به یک دوز کاهش داد تا شاید تا پیدا شدن دارو، بسته آخر تمام نشود.
چند روز بعد، مادر دچار تشنج شد و حالا روی تخت یکی از بیمارستانهای تهران بستری است.
دختر کنار تخت نشسته است. تلویزیون اتاق مدام از تنگه هرمز میگوید؛ از محاصره دریایی، تحریمهای تازه، بیمه کشتیها، مسیرهای جایگزین و زنجیره تأمینی که هر روز پرهزینهتر و شکنندهتر میشود. اتاق بیمارستان، انگار دو جهان را همزمان روایت میکند؛ روی صفحه نمایش، نقشه خلیج فارس دیده میشود و چند قدم آنطرفتر، بیماری که منتظر دارویی است که هنوز به دستش نرسیده است.
تا همین چند هفته پیش، دختر تصور میکرد کمبود دارو فقط یک مشکل داروخانه است؛ شاید تأخیر در توزیع یا ضعف مدیریت. اما حالا برای نخستین بار از خودش میپرسد فاصله میان یک نفتکش در خلیج فارس تا تخت این بیمارستان چقدر است؟ آیا ممکن است سرنوشت یک بیمار، جایی میان تحریم، حملونقل دریایی، نقلوانتقال پول، بیمه بار و زنجیره واردات رقم بخورد؟
اقتصاد معمولاً با عدد روایت میشود؛ نرخ ارز، تورم، هزینه حملونقل یا شاخص تجارت. اما گاهی اقتصاد، چهره یک دختر خسته است که ساعتها کنار تخت مادرش نشسته و به این فکر میکند اگر تنشها ادامه پیدا کند، داروی ماه بعد را از کجا باید تهیه کند.
برای او، جنگ فقط خبر اول شبکههای تلویزیونی نیست. جنگ یعنی بازاری که دیگر مثل قبل کار نمیکند؛ زنجیرهای که در نقطهای دور از خانه گره خورده و اثرش در قفسه یک داروخانه یا اتاق یک بیمارستان دیده میشود.
شاید بزرگترین هزینه جنگ، همان چیزی باشد که در آمارها کمتر دیده میشود؛ لحظهای که یک خانواده، برای کمبود یک دارو، ناچار میشود میان «مصرف امروز» و «نگه داشتن برای فردا» یکی را انتخاب کند.