این فقط یک آمار خشک نیست. این تصویر یک جامعه است که دلش با خانواده پرجمعیت است، اما زندگی روزمرهاش اجازه نمیدهد. ریشه واقعی کاهش فرزندآوری را باید همینجا جست؛ در فاصلهای میان «دلم میخواهد» و «توانش را دارم».
ذهنیت مردم چه میگوید؟
جامعه ایرانی فرزند را پس نزده. اکثریت مردم باور دارند نگرانی از آینده فرزند، انگیزه فرزندآوری را کم میکند؛ یعنی خودشان هم نسبت به همین فاصله نگراناند. بیشتر مردم تکفرزندی را برای آینده جامعه مشکلساز میدانند و معتقدند خانواده پرجمعیت کیفیت زندگی بهتری دارد و پیوند عاطفی عمیقتری میسازد.
این نگرشِ یک جامعهی ضد فرزند نیست؛ این نگرشِ جامعهای است که فرزند میخواهد اما از چیزی میترسد.
از چه میترسد؟
وقتی از مردم پرسیده شد سیاستهای فرزندآوری را بر چه اساسی ارزیابی میکنند، پنج دغدغه اصلی بیرون آمد. بهوضوح بیشترین نگرانی، امنیت اقتصادی است؛ این یک نگرانی، تنها بهخودیخود بیش از نیمی از قضاوت مردم درباره موفقیت یا شکست سیاستهای فرزندآوری را شکل میدهد. پس از آن، نگرانی درباره تربیت فرزند قرار دارد، یعنی اینکه آیا میتوانند فرزندشان را آنطور که شایسته است بزرگ کنند. در رتبههای بعدی، دسترسی مادران به فضای اجتماعی، مسائل سلامت و باروری، و در نهایت آرامش خاطر نسبت به آینده جای میگیرند.
به زبان ساده، تقریباً سهچهارم نگرانی مردم در دو پرسش خلاصه میشود: «از پس هزینهاش برمیآیم؟» و «میتوانم بچهام را درست تربیت کنم؟» همین دو پرسش، آن فاصله میان آرزوی سه فرزند و واقعیت کمتر از دو فرزند را میسازند.
چرا سیاستها این فاصله را پر نکردند؟
دولت بیکار نبوده است. قانون جوانی جمعیت و حمایت از خانواده، با وام، خودرو، سهام بورس، مرخصی زایمان و دهها برنامه دیگر، تلاش جدی کرده. اما وقتی از مردم خواسته شد این اقدامات را نمره بدهند، نمرهای نزدیک به ۳۹ از ۱۰۰ به دست آمد؛ نمرهای که نشان از نارضایتی نسبی دارد. دلیل این فاصله را میتوان در سه نکته خلاصه کرد.
نکته نخست اینکه دولت دقیقاً همان جایی قوی عمل نکرده که مردم بیشترین نیاز را داشتند. حوزه اقتصادی که در ذهن مردم مهمترین موضوع است، کمترین نمره رضایت را گرفته؛ در حالیکه حوزههایی با اهمیت کمتر، مثل سیاستهای باروری، بهترین نمره را کسب کردهاند. بهنوعی، انرژی و منابع دولت بیشتر در جایی صرف شده که برای مردم اولویت دوم یا سوم بوده، نه اولویت اول.
نکته دوم اینکه بسیاری از کمکها مقطعی بودهاند، نه پایدار. وام، خودرو و یارانه میتوانند مفید باشند، اما یکبار مصرفاند. خانوادهها به دنبال امنیت بلندمدت هستند، نه کمک لحظهای. حتی مسکن، که در نگاه قانونگذار یک کمک اقتصادی بهحساب میآمده، در نگاه خانوادهها چیز دیگری است؛ آنها مسکن کوچک یا اجارهای را نمیتوانند بستر مناسبی برای تربیت فرزند ببینند، هرچند یارانهدار هم باشد.
نکته سوم و شاید مهمتر، این است که قانون بیشتر تا لحظه تولد فکر کرده، نه بعد از آن. حمایتها عمدتاً حول دوران بارداری و نوزادی طراحی شدهاند، در حالیکه دغدغه واقعی والدین، سالهای بعدی رشد فرزند و بهویژه دوران نوجوانی است؛ همان بازهای که قانون عملاً دربارهاش ساکت مانده. خانواده وقتی تصمیم به فرزندآوری میگیرد، به هجده سال بعد فکر میکند، نه فقط به نُه ماه بعد.
در کنار این سه نکته، یک یافته دیگر هم قابل توجه است: کسانی که واقعاً موفق شدهاند بخشی از خدمات قانون را دریافت کنند، رضایت بیشتری از کسانی داشتهاند که چنین خدماتی به آنها نرسیده. این یافته نشان میدهد مشکل اصلی فقط در طراحی قانون نیست، بلکه در اجرا و دسترسی است؛ بسیاری از مردم اصلاً فرصت استفاده از این خدمات را پیدا نکردهاند. قانون روی کاغذ خوب طراحی شده، اما در مسیر اجرا کمرمق شده است.
نتیجه به زبان ساده
مردم فرزند میخواهند. اما فرزندآوری برایشان به تصمیمی پُرریسک و پُرابهام تبدیل شده؛ تصمیمی که نه پول کافی برایش هست و نه حس کنترل کافی بر آیندهاش. تا وقتی این حس امنیت بازنگردد، هیچ وام و مشوق مقطعی نمیتواند آن فاصله میان آرزوی سه فرزند و واقعیت کمتر از دو فرزند را پر کند.